سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان رو سپید ( سفرنامه آرشیوی تایلند )

 

 

 

سواحل رویایی تایلند

 

هر چند ممکن است هنگامی - برای نمونه، در تعطیلات نوروز - سفرنامه تایلند را در این وبلاگ نیز بگذارم، اما هم اکنون برای خواندن این سفرنامه با عنوان « سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان رو سپید »، می توانید به سری وبلاگ های موج دوم وبلاگ نویسی ام، از جمله ایران بد روی خط داغ  ( یا یک روانپزشک ) و یا سری وبلاگ های موج سوم وبلاگ نویسی ام، از جمله یک ایران بد روی خط داغ ( یا یک روانپزشک روی خط داغ ) مراجعه فرمایید.

 

سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش سوم

 

 

اجازه سفر بنا بر پیشینه زندگی مجردی و آموزه های چند ساله زندگی مشترک - به ویژه مشاهدات علیا حضرت در سه سفر مشترک به تایلند، مالدیو و دوبی - صادر شد؛ بی دلیل نگفته اند که از آن نترس که های و هوی دارد، از آن بترس که سر به تو دارد. ما اصفانی ها هم فقط به قول خودمان زرت و پرت زیاتی می کنیم و گرنه آبی از ما گرم نمی شود !

با گروهی از دوستان و آشنایان همسفر بودیم؛ از زن و مرد مجرد تا زن و مرد متاهل. جواز سفرمان به اوکراین، خانوادگی صادر شده بود. ارسیا خان اوحدی را هم به پیوست بیخ گوش مان الصاق فرموده بودند تا جناب آسپرگر، در درویش ساختن چشمان مان یاری مان رساند !!

قرار شد تا با خط هوایی اوکراینی ایر لاین پرواز داشته باشیم، اما به جای اقامت در هتل های گران اما نه چندان راحت و مجهز کیف، مزاحم و مهمان خانم دکتر دندانپزشک متخصصی شویم که در پانسیون ساختن دانش جویان و دانش آموختگان ایرانی، کوشا بود.

هیچ گاه به اروپا نرفته بودم و نخستین سفرم به اروپا از اروپایی شرقی - که از کودکی شیفته و دلبسته سفر بدان جا بودم - آغاز شده بود. تشنه و مشتاق دیدار از کیف، پایتخت باستانی روسیه - پس از سن پترزبورگ و پیش از مسکو - بودم؛ هر چند سفر به مسکو، رویا و آرزوی دیرینه کودکی و نوجوانی ام بود که از فیلم های جیمز باند و دیگر فیلم های جاسوسی و ضد جاسوسی برخاسته بود !!!

پیش از سفر، سهم بانو، علیا مخدره، " منزل"، " ننه بهراد و بزرگمهر " را دادم. سه میلیون تومن برای خودم خرج سفر و تور و بلیط برداشتم و سه میلیون تومن برای ایشان، یک دستگاه تلویزیون ال سی دی سونی واپسین مدل ستاندم تا دم بورد تخصصی روحیه شان بالا رود و قول دیرینه ام مبنی بر جایگزینی تلویزیون پاناسونیک ۲۱ اینچ با ال سی دی یا ال ای دی سونی براویا ۴۸ اینچ وفا شود که الکریم اذا وعد وفا؛ آخه آن هنگام نمی دانستم که قرار است با دو سه ماه یارانه رایانه ای ۸۱ هزار تومنی صاحب کلیه لوازم برقی خانگی و جهاز دامادی ام بشوم !!!!

در اوکراین قرار بود که از تور جدا شویم و به تور خانم دکتر ماهین بپیوندیم. همین خانوادگی و همراه بودن با خانم دکترهای جوان متاهل و مجرد بود که هم دو میلیون تومن قرض رو دست ما - بابت ارمغان و سوغات فرنگ - گذاشت و هم ناموس پسرک ندید بدید غیاث آبادی را از دست اختر خانوم جون های بلند بالای سیمین بر و مهوش اوکراینی محفوظ  و مصون نگاه داشت !!!!!

در روزگار مجردی، در اسپهان یا هیچ هتل و رستورانی راه مان نمی دادند، یا در صورت لطف و نشان دادن کارت دانشجویی پزشکی و پوشش و سر و وضع معمولی و معقول مان، درست یه وجب اون ور تر از مبال و مستراح میزمان می دادند که رایحه شیرین و دلنشین مدفوعات مخلوط و مخصوص و ممتاز سلطانی و پپرونی حسابی از گناه دوزخ بر مجردی، متنبه مان سازد !!!!!! در سینما هم حتا اگر سالن ممتاز سینما شهر فرنگ ( قدس ) می بود، باز جای مان کنار سرباز صفرهای شهرستانی بود که پوست تخمه را با آب دهان چسبنده و لغزنده شان، روانه سر و گردن و عینک مان سازند تا به یاد داشته باشیم که پسر مجرد بودن چه جایگاهی در ذهن مسئولان متعهد و مردم نواز استان و شهر اصفهان - این پایتخت فرهنگ و هنر سرزمین های اسلامی - دارد !!!!!!!

بی خود که نمی گویم: خاک بر سرمان، با این مجردی کردن مان در اسپهان...

 

 سفر با خطوط هوایی اوکراین

 

 

 

این نوشته ادامه دارد..................

  

سفر به مرز عرب و عجم ( دوبی ) - بخش سوم

 

 

در سفر به دوبی، آن چه که بیش از هر چیز پیش چشم و ذهنم چشمگیر و برجسته نشسته، همنوایی و هماهنگی چند شیخ نشین ( امارت ) با همدیگر در راستای پدید آوردن یک کشور پیشرفته و مطرح به نام امارات متحده عربی بوده است. چنین نمونه ای نه فقط در خاورمیانه، که در کل مشرق زمین بسیار اندک دیده شده و می شود.

برای من ایرانی، که فراوان در سی و هشت سال عمرم، شاهد چالش و کشمکش روستاهای بالادست ( علیا ) با پایین دست ( سفلی ) و وجود زبان ها ( نه گویش ها ) ی کاملن ناهمگون در آن ها و ستیز جدی و گاه خونین دیرپا و ماندگار بر سر سهم آب قنات و زمین بوده ام، این چنین پیوستگی و همبستگی ای، مایه ستایش فراوان شده است !

این بی گمان، نشانه درایت و دوراندیشی برآمده از هوش برگزیدگان شیخ نشین های دوبی، ابوظبی، شارجه، فجیره و ... است؛ و این در حالی ست که شمار نه چندان اندکی از هم میهنان نمک نشناس ترک زبان آذری ما، از هر گونه فرصتی برای دمیدن در صور و شیپور تجزیه طلبی سود جسته، راه حل عقب ماندگی ( توسعه نایافتگی ) خودشان را در جدا شدن از ایران و پیوستن به ترکیه و از آن مسخره تر جمهوری تازه از راه رسیده آذربایجان می دانند !! شگفت آن که همین هم میهنان ترک زبان تبریزی و اردبیلی، بی خونریزی، در خواب خرگوشی اسپهانیان، شیرازیان، مشهدیان و ... دارالخلافه طهران را نه اشغال، که فتح کرده اند و در صورت کامیابی خواست مسموم و آماج ناارجمندشان، دست از زندگی و بازرگانی در تهران نمی کشند !!!

آیا اکنون هنگامه هشیاری و واقع بینی ما ایرانیان فرا نرسیده است که به خود بیاییم و به خودشیفتگی و خودپرستی ساده لوحانه و بچه گانه خودمان پایان بخشیم و رازها و شیوه های پیشی گرفتن ترک ها در ترکیه و عرب ها در حاشیه خلیج پارس را در یابیم و الگو سازیم ؟!؟

یکی از بستگان دهه چهلی اهوازی می گفت: « مشاهده این سال ها و دهه ها عقب افتادن ما ایرانیان در برابر دوبی و امارات متحده عربی، برای ما ساکنان استان های جنوبی ایران بسیار دشوارتر و دردناک تر است؛ چرا که ما تصویرهایی را که از تلویزیون دوبی در سی - چهل سال پیش می دیدیم، را نیک و نمایان به یادم می آوریم و هم اکنون در برابر نماهای چشمگیر دوبی و ابوظبی و ... واکنش و احساسی جز خنده تلخ همراه با آه و افسوس و افسردگی نمی توانیم داشته باشیم... »

این سخنش مرا به آموزه های پدرم و دیگر آشنایان از سفر به دوبی - پیش از ۱۹۹۰ - برمی گرداند که دوبی محدود به یک میدان و یک خیابان " جمال عبدالناصر " بود. اگر اشتباه نکنم، پدر و مادرم در ۱۹۸۴ به دوبی رفتند و آن جا را خوشایند برای زندگی و مهاجرت تشخیص ندادند؛ اما دیگر آشنایان هم که در ۱۹۸۸ و ۱۹۸۹ بدان جا رفته بودند، می گویند که دوبی تا آن هنگام محدود به همان میدان و خیابان عبدالناصر بود.

سفر نخست مان در اسفند ۱۳۸۷ به دوبی با ماهان ایر لاین از طریق ترمینال دوم فرودگاه دوبی انجام شد؛ چند سال است که دیگر هواپیماهای ایرانی را به ترمینال نخست فرودگاه دوبی راه نمی دهند.

سفر دوم مان در آبان ماه ۱۳۸۹ با امارات ایر لاین از طریق ترمینال نخست فرودگاه دوبی انجام شد که بسیار چشمگیرتر و گیراتر از ترمینال دوم این فرودگاه است. از آن جا که در ترمینال دوم، مسافران ایرانی کمتر حضور دارند، جدا ساختن ایرانیان - همراه با بنگلادشی ها، هندی ها، پاکستانی ها، افغان ها، بنگلادشی ها، سری لانکایی ها و دیگر ملل فرومایه آسیا و خاورمیانه - و مجبور ساختن شان به گذراندن آزمون امنیتی اسکن قرنیه چشم به دوش و هوش و حافظه ی ما ایرانیان گران تر فرو می نشیند. صف طولانی اسکن و ثبت قرنیه چشم در ترمینال دوم فرودگاه دوبی، پذیرش این کار توهین آمیز را برای آدمی آسان تر می کند.

 چنان چه در فرودگاه دوبی، به ایرانیان از بابت همراه داشتن مواد مخدر و محرک شک کنند، به آسانی فرد را کاملن عریان ساخته و حتا او را مورد کاوش بدنی ژرف - حتا پیشگاه ( فرج )، آمیزراه ( واژن ) و پسگاه ( مقعد ) - قرار می دهند. این مشکلی دردناک و رنج آور برای هم میهنان لاغر و سیه چرده است که سبب سازش هم میهنان نابکار و قاچاقچی مان بوده اند.

هم اکنون که قرار است اسکن کامل پیکر - با توانمندی هویدا سازی کامل برهنگی پوست و برجستگی ها و تو رفتگی های بدن و پوشش و پارچه و اندازه و مدل شورت و سوتین - در فرودگاه ها انجام شود، حکمن سفر و پرواز با هواپیما برای هم میهنان مومن - به ویژه مردمان غیور و دلاور همیشه در صحنه غیاث آباد - از بزرگ ترین بی ناموسی های ممکن برشمرده خواهد شد !!!!   

 

 

اسکن کامل پیکر: رویکرد و روند تازه برای ارزیابی امنیتی مسفران هواپیماها در فرودگاه ها

 

این نوشته ادامه دارد.................        

 

سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش دوم

 

 

فرصت مسافرت در معیت عیال فراهم نبود؛ آزمون بورد تخصصی ارتودونسی داشتند. آن هم در کورس پیشتازی برای به چنگ آوردن رتبه این آزمون !

رویکرد ایشان به عضویت در هیئت علمی دانشگاه بود و از آن بیشتر ور دل بنده در تهران ماندن. از هنگام ساخت فیلم « دختر لر »، طهران شهر قشنگ فرنگی ست که هر آن که بیش از سه چهار پنج سال روزگار در آن بگذراند، دیگر نمی تواند به زادگاه برگردد. تا برسد به من که از همان روزگار کودکی در بن بست مریم کامرانیه جنوبی، شیفته و دلخسته تهران شدم و از همان روزگار دستیاری عزمم را جزم کردم تا بتوانم به پشتوانه شناخته شدن در بالا و پایین و چپ و راست تهران، در تهران بمانم و به اسپهان باز نگردم. نه فقط عضویت هیئت علمی دانشگاه های دولتی، که کسب رتبه بورد تخصصی برای روانپزشک بدون رویکرد به اختلالات سایکوتیک ( روانپریشانه ) بسیار دشوار است؛ تا چه رسد که به جای از بر کردن متون و مقالات، کوشش در کار بالینی و برگزاری دوره های آموزشی داشته باشد !!

من مانده بودم و تنهایی ژرف و سترگی که در پی رخدادهای خونین ناگوار تابستان ۱۳۸۸ این مرز پر گزند، آشفته و درمانده و فسرده و فرسوده شده بودم. همسرم دست کم بیشترین ساعات شبانه روز را ( درست همچون آزمون بورد تخصصی سال ۱۳۸۶ خودم ) در کتابخانه بیمارستان مدرس سعادت آباد می گذراند و همانند من در راه رفت و برگشت به مطب و کلینیک ها و کلاس ها، شاهد و ناظر رخدادهای دلخراش و جنگ و ستیز خیابانی نبود.

خرد و داغان هر روز به مطب می رفتم و روح و روان های له و لورده تر از خودم را درمان می کردم؛ تمرکزم کاهش یافته بود و حال و نوایی برای روان درمانی نمی داشتم. افسردگی واکنشی بر افسردگی فلسفی و اگزیستانسیالیستی افزون شده بود.

همه ی ایده آل های ملی و اجتماعی سی و سه ساله ام دود شده و به هوا رفته بود؛ واقعیت طعم گه خودش را به من خاورمیانه ای جهان سومی به تمامی نشان داده بود !!!

تا پیش از سفر به اوکراین در شهریور سال فراموش ناشدنی ۱۳۸۸، در همه دوران مجردی ام، فقط دو سفر مجردی داشتم: سفر سه روزه با داریوش نیکبخت به پاسارگاد و تخت جمشید در پارس ( شیراز ) و سفر سه روزه با همان خبیث به کلاردشت. خاک بر سرمان با این مجردی کردن مان !!!!

هر بار به اسپهان ( اصفهان ) می روم، به پیاده روهای خیابان ها و کوچه ها که می نگرم، در دل زار می زنم که چرا دوران دانشجویی ام را در تهران نگذراندم و سی و یک سال تمام عمر در شهر سنت مدار و محافظه کار اصفهان بر باد دادم؟!؟

هر چند باید اذعان و اعتراف کنم که هژده سال نخست آن بد نگذشت و سازنده بود؛ و سه عشق آتشین رخ داده در سیزده سال بعدی آن - به شیرین، مرجان و همسرم - برایم سازنده، جان افزا و فراموش ناشدنی بوده است. اما به اصفهان، خشم دارم که جوانی ام را این شهر سفت و سخت بر باد داد و توانمندی های بالقوه و بالفعل را به زنجیر گرفت.

بیش از یکصد و ده مقاله در هفته نامه های استانی نوشتم و جایزه جشنواره مطبوعات را به چنگ آوردم و هیچ که هیچ. در اصفهان سنتی، تره هم کسی برای نویسنده و مترجم خرد نمی کند؛ مگر این که کتابی محلی یا شعر و نمایشنامه ای فولکلور در بیاوری یا مدح مقامات و حکومت وقت گفته باشی !!!!!

آن اندازه رخدادهای خونین و غم انگیز تابستان ۱۳۸۸ داغانم کرده بود که سفر یک هفته ای برای تجدید روحیه را برای خود - در جایگاه یک روان پزشک و رواندرمانگر - لازم دیدم؛ اما رویم نمی شد که برای سفر تنها به فرنگ - آن هم اوکراین - از علیای مخدره کسب اجازه کنم. تمام قوا را جمع، عزم را جزم، مولای متقیان را یاد کردم و ماشه زبان را با آب و رنگ اصفهانی کشیدم.

 

سفر به اوکراین

 

 

این نوشته ادامه دارد.................. 

        

سفر به مرز عرب و عجم ( دوبی ) - بخش دوم

 

 

آغاز سفرنامه دوبی با سفر دوباره پیش بینی نشده به دوبی همراه شد؛ سفر نخست در اسفند ۱۳۸۷ رخ داد و سفر دوم در آبان ۱۳۸۹.

سفر دوباره به دوبی، فرصتی بود تا دگرگونی اجتماع دوبی را ارزیابی کنم. هر چند به دلیل تقارن سفر دوم با عید قربان و تعطیلات رسمی چند روزه دوبی، بیشتر مردمان مدرن و مرفه دوبی در سفر فرنگ بودند و مردمان بادیه نشین دوبی و امارت ها و کشورهای پیرامون راهی دوبی شده بودند.

اگر آزمون تحقیر کننده اسکن چشم را بتوانی بر خود هموار داری، سفر به دوبی می تواند برایت دلنشین و شیرین باشد. سفر به دوبی، همچون فیلم های تخیلی سفر به آینده دهه های سی و چهل و پنجاه میلادی ست. از بافت قدیمی خبری نیست و همه سازه ها تازه بر افراشته شده اند !

با این همه هویت کاملن عربی و اسلامی ست.

بوی بادیه در لابه لای سازه های آمریکایی و اروپایی به مشام می رسد. بی گمان، سلطان نشینان دوبی و دوحه و ... نقشه های بلند پروازانه محمدرضا شاه پهلوی را درسته و قلمبه بالا کشیده اند تا میلیون میلیون دلار روانه خزانه خود سازند. آن ها در مدیریت پول نفت درست کردار بوده اند. هم یارانه ها را مستقیم و نامستقیم - هدفمند و ناهدفمند !! - روانه جیب گشاد مردم ساخته اند و هم سرمایه گذاری درست و سرنوشت ساز انجام داده اند تا تنها بر پشتوانه نفت زندگی نکنند و صنعت توریزم را با آن همراه سازند.

سفر نخست به دوبی، برایم گیرایی فراوان داشت؛ اما گیرایی های دوبی همانند بیشتر سرزمین های عربی در همان سفر نخست به پایان می رسد. هنوز گیرا و ماندگارترین نمای دوبی برای من، در این دو سفر، تماشای امیر دوبی - شیخ محمد - بر پشت فرمان جیپ کالسکه ای ۱۹۹۰ مرسدس بنز از دو سه متری پشت چراغ قرمز و آن هم به تنهایی و بدون هیچ گونه بادی گارد و اسکورت موتوری و ماشینی بوده است.......

شیخ محمد، بی هیچ دروغگویی و عوامفریبی، بیشتر مردمانش را - از سنت مداران اصول گرا تا مدرنیست های توسعه گرا - خشنود و راضی و امیدوار نگاه داشته است؛ چنین کردار و کوششی در خاورمیانه بسیار دشوار و ارزنده است.

البته نباید از یاد برد که بار توسعه و تجدد دوبی، بر دوش کارگران به استثمار و استضعاف کشیده شده هند، پاکستان، بنگلادش، سری لانکا و ... بوده و هست و اگر روزی گزندی به ساختار نو و پیش تاخته دوبی از پس پرده سرنوشت فرود آید، بی گمان به سبب همین برده داری مدرن پیمانکاران و کارفرمایان عرب به ظاهر مومن و مسلمان خواهد بود !!!

 

 

برج های سر به آسمان کشیده دوبی

 

این نوشته ادامه دارد.........................     

       

 

سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش نخست

 

 

تا پارسال، شهریور ۱۳۸۸، هیچ گاه به اروپا نرفته بودم. شهرستانیم دیگر !

درست در همان زمستان سرنوشت ساز ۱۳۵۷ پدر و مادر داشتند ویزا و بلیط سفر به فرانسه را از کنسولگری فرانسه در تقاطع خیابان توحید و نظر شرقی اسپهان می گرفتند، که مرزها بسته شد و من کودک کنجکاو سفر به فرنگ با دل و دماغ آویزان به خانه برگشتم.

در کودکی، از فرانسه چیز زیادی نمی دانستم؛ مگر برج ایفلی که مغازه ای در پاساژ ۲۴ اسفند ( بعدها : انقلاب ) میدان شمال سی و سه پل ( ۲۴ اسفند پیشین، انقلاب کنونی ) خود را بدان نامیده بود و پوستری بزرگ پشت دو درب راست و چپش پسبانده بود. اما از همان کودکی شیفته سفر بودم.

سه بار - در سال های۱۳۶۳،  ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ با خانواده و با آن خودروی بی ام و ۵۱۸ سبز انگوری وفادار، به ترکیه رفه بودم و اروپا را در آنکارا و استانبول و ازمیر و بسیار بیشتر، در جنوب ترکیه، کنار دریای مدیترانه، از مرسین تا کوشادسی - مرسین، آلانیه، آنتالیا، فتیه، مارماریس، بودروم، کوشادسی - آزموده بودم، اما هنوز به معنای واقعی اروپا را نیازموده بودم !!

برای من که همواره از کودکی، شیفته تاریخ دو جنگ جهانی و به ویژه جنگ جهانی دوم بوده و از نوجوانی دلبسته تاریخ دو انقلاب خونین فرانسه و شوروی ( روسیه )، نرفتن به اروپا، کاستی ژرف و شگرفی بود.

 

 

 

سفر به اوکراین

 

این نوشته ادامه دارد...................

 

سفر به مرز عرب و عجم ( دوبی ) - بخش نخست

 

 

هواپیمای دی سی 10 در فرودگاه قدیم دوبی - امارات متحده عربی

 

 

از سفر به دوبی چه بنویسم که دیگران ننوشته و ندیده و نشنیده باشند؟

سفرنامه دوبی نوشتن ، سخت ترین سفرنامه نویسی به زبان پارسی ست ! چرا که ایرانیان - از هر طبقه فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی و اقتصادی - بیش از هر کجای دیگر در گیتی ، حتا مکه و مدینه ، به دوبی سفر کرده اند !!

از این رو ، سفرنامه دوبی نوشتن بسیار کوتاه و گزیده وار اما دشوار است؛ دشوارتر از سفرنامه ترکیه و آنتالیا و استانبول نوشتن. بگذریم که سه سفر من و خانواده ام به ترکیه مربوط به سال های ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۶ است که هنوز تا آن هنگام پای کمتر ایرانی ای به آدانا، بورسا، مرسین، آلانیه، آنتالیا، فتیه ( فتحیه )، مارماریس، بودروم، کوشادسی، و افسوس رسیده بود و چشم و ذهن و هوش و گوش ایرانیان بیشتر با استانبول، آنکارا، ازمیر، ارزروم، دوبایزید و مانند آن از کشور ترکیه - عثمانی پیشین دچار فروپاشی شده - آشنا بود.

از سفر به دوبی، کوتاه و گزیده خواهم نوشت؛ سفری که با اکراه آغاز شد، و با اشتیاق ادامه یافت. اگر از خواندن سفرنامه تایلند من - « سفر به مرز ممنوعه، سرزمین روسپیان روسپید » - در موج سوم وبلاگ نویسی ام خوش تان آمده است و سفرنامه مالدیو - « سفر به کرانه آب و آفتاب و آرامش » - برای تان گیرایی داشته است، می توانید در سفرنامه دوبی - « سفر به مرز عرب و عجم » - نیز با من همراه و همگام باشید.

به هوش باشید که در این سفرنامه، به آموزه های در خور بردباری و دوراندیشی فراوانی بر خواهید خورد؛ آموزه هایی که بیش از هر ملت دیگری در خاورمیانه، در این هنگامه سرنوشت ساز تاریخی، برای ما ایرانیان ارزنده و آموزنده خواهد بود !!!

 

 

این نوشته تازه آغاز شده است؛ پس ادامه دارد !!!!

 

نبرد همه مردان، واقع گرایی بیش از اندازه در ژانر جبهه و جنگ !

 

 

« نبرد همه مردان » نیز از جمله فیلم هایی ست که به تازگی به تماشایش نشستم؛ فیلم مربوط به نیروهای زمینی ارتش ایالات متحده در اروپا طی جنگ جهانی دوم و کوشش برای شکست دادن واپسین مقاومت های ارتش آلمان هیتلری در راستای پایان بخشیدن به جنگ گیتی گستر و خانمان سوز است.

هر چند فیلم به خوش ساختی و گیرایی « دسته برادران » و « پاسیفیک » نیست و روندی بسیار آرام و ملایم تر از یک فیلم جنگی دارد، اما روند و ساختار واقع گرایانه آن جالب است.

تماشای این فیلم برای دوست داران تاریخ سده بیستم و جنگ جهانی دوم، بی گمان خالی از لطف نخواهد بود...

 

نبرد همه مردان 

 

 

دسته برادران ( Band of Brothers ) و پاسیفیک ( Pacific )، نماهایی دیگر از جنگ جهانی دوم

 

 

پاسیفیک

 

« دسته برادران ( Band of Brothers ) » و « پاسیفیک ( Pacific ) » را در هفته های پیش، مشتاقانه به تماشا نشستم؛ کودکی و نوجوانی آدمی با هر چه گره بخورد، خورده است !

کودکی و نوجوانی من هم با فیلم های جنگ جهانی دوم و گاه نخست پیوندی گسست ناپذیر خورده است؛ فیلم های جنگ جهانی دوم همه ی زندگی ما بود، حتا آن هنگام که ویدئو به هنگام به زندگی مان آمد.

« دسته برادران » به فرود چتربازان هوابرد ارتش آمریکا به پشت سنگرهای خط مقدم آلمان در نورماندی تا هنگام اشغال برچتسگادن ( آشیانه عقاب ) - ویلای شخصی هیتلر و اوا براون در کوه های سر به آسمان کشیده مرز آلمان و فرانسه - می پردازد و « پاسیفیک » به نبرد و اشغال جزیره به جزیره کماندوهای نیروی دریایی آمریکا در اقیانوس منتهی به ژاپن...

در دسته برادران،نماهای جنگ لانه به لانه در جنگل های سرد و یخ بسته مرز بلژیک با آلمان و در پاسیفیک، نماهای جنگ برای تسخیر فرودگاه را بیش تر پسندیدم.

تماشای هر دو سریال را به دوست داران تاریخ سده بیستم میلادی به گونه ای پافشارانه پیشنهاد می کنم...

    

 

دسته برادران

 

 

حسود هرگز نیاسود ! - روانپزشک خانواده، صفحه پزشکی روزنامه شرق

 

 

حسادت؛ شناخت، شرط شفا

 

حسود هرگز نیاسود !

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

 

شمار فراوانی از آدمیان، در درازای زندگی بالاخره روزی بدین واقعیت دست می یابند که حسادت، بیماری روحی – روانی ست که آرامش و شادکامی از آنان می ستاند. پس این پرسش، پیش چشم و ذهن شان می نشیند که چگونه می توان از حسادت آزاد شد و با آرامش زندگی کرد؟

خوشبختی و خوشنودی همیشه در هر جامعه ای در مقایسه با چگونگی زندگی مردمان آن جامعه رخ می نمایاند، چرا که آدمی با همین مقایسه اجتماعی زندگی کرده و همواره در چنگال خواست ها و چشمداشت های اجتماعی خود گرفتار است. در راستای کامیابی و سرفرازی، هر آدمی باید کوشش کند تا داشته ها و توامندی های خودش را پیدا کند، تا بتواند این مقایسه را به گونه ای درست به پیش ببرد و گر نه آسان و شتابان به گرداب حسادت و از آن بدتر و پلیدتر، بخل فرو می افتد. چرا که آدم حسود کسی ست که بسیار کم درباره خودش و فراوان درباره دیگران می داند و در واقع آگاهی اندکی از توانایی های خودش دارد و به همین دلیل زندگی اش را در گمراهی و نادانی بر پایه یک « شخصیت نادرست دور از واقعیت و دروغین ( کاذب ) » برآورد و برنامه ریزی کرده و خود را با گروهی از مردمان مقایسه می کند که از ریشه و سرچشمه در طبقه اجتماعی – اقتصادی دیگر و با ارزش های فرهنگی و اخلاقی ناهمگونی زندگی می کنند. طبقه اجتماعی – اقتصادی، شاید یک « حقیقت » نباشد، اما بی گمان یک « واقعیت » فاش و آشکار است؛ شخص حسود هرگز نمی تواند خودش را به طبقه دیگران برتر از خویش برساند، بنابراین در گذر از رشک و حسرت به حسادت و سپس بخل، نخست دچار سرخوردگی و ناکامی می شود که آسان و شتابان به خشم، کینه، پرخاش، دشنام، درشتی و زشتی تا فراتر از غیبت و تهمت و ترور شخصیت فرو می غلتد. اما آن هنگام که مردمان پیروز و سرفراز را در پس هزاران آه و ناله و نفرین، کماکان کامیاب و کوشا می بیند، در فرآیند درماندگی آموخته شده، خشم برونی و کنش نمون شده، رو به درون سرازیر شده و فرد حسود را آن چنان درگیر و گرفتار می سازد که افسردگی، فشار ( استرس )، تنش و دلشوره ( اضطراب ) فراگیر و همیشگی فقط  بخشی از نشانه ها و علایم او می شود. از این رو، در گذشته ها که خانواده در نبود رسانه ها و بازی های دیجیتال رنگارنگ، نقش بیشتری در تربیت فرزندان داشتند، بزرگان خانواده و خاندان به ما کودکان این اندرز ماندگار از دیرباز را در گوش و ذهن مان زمزمه می کردند که « حسود هرگز نیاسود ! »

نابرابری های پیدا و پنهان در اجتماع نیز درست همانند خانواده، دانه حسرت، حسادت و بخل را در دل مردمان نسبت به آشنا و بیگانه می کارد تا سال ها و دهه ها بعد به آسانی توفان خشم و پرخاش از این کشتزار رشک و کینه درو شود ! تبعیض ها و تفاوت های بی دلیل ستمگرانه و سودجویانه، روح و روان ناکامان سرخورده و به بند گرفتار آمده ( محرومان و مستضعفان ) را یک عده را دچار افسردگی، آزردگی، کینه توزی و ستیزه جویی می کند تا یا سرفرازی را در پرخاشگری سرراست ( مستقیم ) و کنشمندانه ( فعالانه ) یعنی ستیز و گلاویز شدن پیکری بجویند و یا این که سرخورده و درمانده با پرخاشگری ناسرراست ( نامستقیم ) و منفعلانه به توهین، تهمت، هتک حرمت، ترور شخصیت و کارشکنی پناه برند.

بنابراین، هنگامی که شالوده و بنیان اجتماع بر پایه برابری و دوراندیشی پی ریزی نشود، دیر یا زود نابرابری ( تبعیض ) و فروداشت ( تحقیر ) چیره و حکم فرما شده و سرپیچی از قانون و سرکشی ( عصیان ) هنجار پنداری و کرداری رفتاری آدمیان گرفتار آتش حسادت، بخل ورزی و کینه توزی خواهد شد.

البته احساس حسادت هر از چند گاهی به گونه طبیعی می تواند در همه آدمیان هویدا شده و سر بر آرد؛ هر چند حسادت، بسیار بیش از آن که به معنای آرزوی داشتن مال، موقعیت یا خصوصیات این فرد باشد ( که همان « رشک و حسرت » است )، برابر با احساس نگرانی و هراس از دست دادن دستمایه، سرمایه، جایگاه، یا دلداری ست که هم اکنون از آن خود فرد دچار و گرفتار حسادت است. بنابراین، حسادت واکنشی پیچیده است که پهنه و پیوستار گسترده ای از از احساسات ، اندیشه ها و کردار های آدمیان و جانوران را در بر می گیرد به گونه ای که رنجیدگی به آسانی به کوشش ناخوشایند و بدفرجام در کاستی جویی، نکوهش و سرزنش دیگران می انجامد.

هر چند رشک ( کاش من نیز می توانستم همچون او باشم ) و حسرت ( چه می شد اگر من نیز جایگاهی همچو او می داشتم ؟ ) نیازمند درمان و چاره جویی نیست، اما چیره شدن بر حس همیشگی حسادت ( چرا او باید چنین برتری داشته باشد و من نداشته نباشم ؟ ) و بدتر و خطرناک تر از آن، یعنی بخل ( اکنون که من چنان فرادستی ندارم، او نیز نباید داشته باشد، پس فرو داشتنش جایز است ) بی گمان نیازمند روان درمانی های موشکافانه روانکاوانه ( سایکودینامیک ) و یا شناختی – رفتاری است که بیش از هر چیز در گرو انگیزه و اراده درمان و دگرگونی از سوی خود مراجع رنجور و گرفتار است.

حسادت و بخل، ریشه در احساس ناامنی و خطر دارد که از کاستی های بیشتر ویژگی های پر رنگ و اختلالات شخصیت است که در بسیاری از آدمیان و جانوران – کم رنگ یا پر رنگ – پیش چشم و ذهن می نشینند.  حسادت هنگامی پدید می آید که آدمی احساس کند آن چه که دارد، کمتر از آن چیزی است که باید داشته باشد. از این رو، حسادت یک احساسی ست که بیش از همه خود شخص را آزار می دهد. « الا تا نخواهی بلا بر حسود     که آن بخت برگشته خود در رنج و بلاست » !!

آدم حسود هرگز بدین واقعیت ممکن نمی اندیشد که آن کس که فرادست است و بیشتر دارد، به احتمال پشتکار و سخت کوشی بیشتری داشته و دشواری افزون تری بر دوش کشیده است و آماده پرداخت رنج و بهای گزافی بوده که آدم حسود هرگز آمادگی پرداخت آن را نداشته است.

فقط برای حسود این پرسش پدید می آید که بر چه بنیان آفرینشی و کدامین قانون اجتماعی، گروهی دارایی ذهنی، توانمندی کارمایه ( انرژی ) و دستاورد مادی بیشتری از دیگران دارند؟ اگر آدمیان حسادت را بعنوان یک واکنش طبیعی شان در برابر بی عدالتی های اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی ببینند، آن گاه می توانند دیر یا زود پاسخی هم برای پرسش بالا بیابند؛ اما متاسفانه حسادت و بخل آن چنان ناپسند و ناخوشایند برشمرده می شوند که کمتر کسی به آسانی فراوانی و فراگیری آن در خود و دیگر مردمان را می پذیرد و درباره آن سخن بر زبان می راند. رشک، حسرت و حسادت همیشه وجود داشته و دارد، حتا اگر سرمایه های جامعه را به گونه برابر میان مردمان تقسیم کنند، باز هم برخی با دارایی های ذهنی و توانمندی های انرژی سرشتی و آفرینشی شان – به پشتوانه هوش و پشتکار - همان سرمایه همگون را با کوشش و شانس افزایش خواهند داد و کامیاب تر و سرفرازتر می شوند تا آسان و شتابان در تیر رس رشک و حسرت و حسادت و بخل مردمان فروتر بنشینند.

پرفسور رولف هوبل بدین باور است که فقط اگر خوشبختی و آزادی را در گیتی به گونه برابر پخش کنند، دیگر حسادتی پدید نخواهد آمد؛ چرا که ریشه رشک و حسرت و حسادت و بخل، در تفاوت میان شکست خودرگان ناکام و پیروزان کامیاب است. بیشتر مردمان هیچ گاه دوست ندارند که دیگری بیشتر از او داشته باشد؛ چرا که کمداشت ریشه و دستمایه شرمندگی ست. از این رو حسادت، همراه  همیشگی آدمی ست، مگر آن که با رشد دارایی ها و توانمندی های روحی – روانی اش در گذر سود جستن از خودیاوری، مشاوره، رواندرمانی، رفتاردرمانی و درمان های معنوی، آن را در چارچوب نشاند تا به بخل و کینه و افسردگی و خودویرانگری در پی آن نینجامد.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی