آغازی دوباره...

 

در آستانه ۴۰ سالگی و در ۱۳ آبان ماه ۱۳۹۱ موج پنجم وبلاگ نویسی ام را پایان بخشیده و با همان هدف کاستن از آسیب های روانی - اجتماعی و افزایش سلامت ، امنیت و آرامش اجتماع ایرانیان درون و برون میهن، بر پایه ی راهبرد « آموزش و ارتقا ( توسعه ) ی علمی، فرهنگی و اجتماعی » و « نقد و پرسش گری از خویشتن ( Self Criticism ) »، به پشتوانه ی پروردگار بخشنده ی مهربان، ششمین موج وبلاگ نویسی ام را آغاز می کنم. خوانندگان ارجمند این وبلاگ زین پس می توانند به وبلاگ هفته نوشت های شهروند درجه هفت مراجعه نمایند.

حریم خصوصی همسر و فرزندان (آشنایی با دنیای خصوصی در خانواده) / ویژه نامه روزنامه شرق

 

آشنایی با دنیای خصوصی در خانواده

 

حریم خصوصی همسر و فرزندان

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

با پیشرفت ابزارهای ارتباطی شخصی و رسانه های دیجیتال گروهی، بحث درباره حریم خصوصی همسر و فرزندان یکی از چالش ها و کشمکش های شایع خانواده های ایرانی در سال های اخیر شده است. فراگیر شدن پیامک، پست الکترونیک، شبکه های اجتماعی اینترنتی و مانند آن این چالش و کشمکش را افزون ساخته است. پرسشی که این روزها بر ذهن و زبان بسیاری جاری ست این است که « حریم خصوصی نامزد، همسر و فرزندم تا کجاست و مرز پیگیری و کنکاش من از کجا آغاز می شود؟ »

برای پرداختن ریشه ای به این مسئله، بهتر است که به هر یک از دو مبحث حریم خصوصی دو همسر و دنیای خصوصی فرزندان جداگانه بپردازیم.

 

الف- حریم خصوصی همسران

 

بی گمان هر یک از همسران در کنار زندگی زناشویی مشترک، یک فضای ذهنی خصوصی هم دارد که می تواند آن را با همسر خود به اشتراک نگذارد. اما مسئله این است که مرزها و اندازه های این زندگی خصوصی تا کجا می تواند گسترش یابد. چالش و کشمکش بر سر مرز و حریم این زندگی خصوصی و همتا و همانند نبودن دیدگاه دو همسر درباره آن، ریشه و سرچشمه بسیاری از جنگ و ستیزهای زناشویی، خانوادگی و خاندانی بوده است.

در جوامع زن ستیز این فضا از سوی مردسالاران در اندازه هیچ برای زنان ارزیابی شده و بر این باور پافشاری می شود که در زندگی زن شوهردار هیچ نکته و نقطه پوشیده و پنهانی برای شوهر نباید وجود داشته باشد. به گونه ای واژگون در جوامعی که به برابری زن و مرد می اندیشند، برای زنان و شوهران اندازه ای از حریم خصوصی، منطقی و منصفانه برشمرده می شود.

بنابراین به پرسش درباره حریم خصوصی همسران، در هر جامعه، باید با توجه به ویژگی های فرهنگی – اجتماعی آن جامعه پاسخ داد. از این رو کوشش در این نوشتار نیز بر آن است که با پیش چشم و ذهن نشاندن ویژگی های فرهنگی، جامعه شناختی و روان شناختی مان، این حریم خصوصی شناسانده شود.

پنهان بودن اندازه درآمد شوهران و اندازه پس انداز زنان ریشه بسیاری از چالش ها و کشمکش های همسران در اجتماع در حال گذار ما است. این روند به ویژه با به ارث رسیدن بخشی از منابع مالی خانواده همسر به او افزون می شود. در حالی که پس انداز مالی همسران پیش از بستن پیمان زناشویی و نیز ارثیه خانوادگی که به هر یک از آن ها می رسد، جزو داشته های شخصی و خصوصی هر کدام از همسران است و نیازی به اشتراک گذاشتن آن ها با یکدیگر نیست. این در حالی ست که در اجتماع هنوز مردسالار ما شمار فراوانی از شوهران بر در اختیار گرفتن پس انداز پیش از ازدواج و همچنین ارثیه خانوادگی زن به دلایل و بهانه های گوناگون پافشاری دارند. این حریم خصوصی در رابطه با درآمد ماهانه هر کدام از همسران نمی تواند پابرجا باشد چرا که درآمد هر دو همسر بخشی از کوشش ها و پویش های زندگی زناشویی آن ها است.

مشکلات خصوصی اعضای خانواده هر کدام از دو همسر نیز بخشی از حریم خصوصی زندگی همسران می تواند باشد که لزومن لازم نیست با همسر به اشتراک گذاشته شوند. از جمله این مسایل می توان به ورشکستگی، بیکاری، بالا آوردن بدهی، ابتلا به بیماری های آمیزشی، درگیری گذرا با الکل، مواد مخدر و محرک، داشتن اختلاف های زناشویی با همسر، کشمکش بر سر تقسم ارثیه خانوادگی، دلگیر شدن برخی از برخی دیگر در خانواده و خاندان و مانند آن اشاره کرد. به اشتراک گذاشتن این گونه دشواری های زندگی خانواده خویش با همسر در موارد نالازم افزون بر این که سودی ندارد، می تواند دستمایه نکوهش و سرزنش گزافه آمیز و ریشخند و نیشخندهای کینه و ستیزه جویانه هنگام بالا گرفتن اختلاف های زناشویی و خانوادگی میان دو همسر شود.

پیشینه عاطفی – آمیزشی هر یک از همسران پیش از بستن پیمان زناشویی نیز می تواند بخشی از حریم خصوصی همسران باشد. به ویژه این که به اشتراک گذاشتن این پیشینه با نامزد یا همسر تازه نه تنها هیچ سودمندی ندارد، بلکه به آسانی می تواند به پیدایش وسواس های تصویری ذهنی در نامزد یا همسر بینجامد و زندگی زناشویی را به سادگی در آستانه سستی و فروپاشی بنشاند.

پیشینه بدرفتاری های پیکری، عاطفی و جنسی پیش از بسته شدن پیمان زناشویی نیز می تواند بخش دیگری از حریم خصوصی همسران باشد. به اشتراک گذاشتن این پیشینه دردناک با نامزد یا همسر نه تنها سودی در پی ندارد، بلکه در پی جنگ و ستیز های زناشویی و خانوادگی می تواند دستمایه نکوهش، سرزنش و سر کوفت از سوی نامزد یا همسر بشود. این ها مسائلی ست که باید در جلسات رواندرمانی نزد روانپزشک و رواندرمانگر مطرح شود، بلکه سودی درمانی در پی داشته باشد.

رازهای شخصی و زندگی خصوصی دوستان و آشنایان هر کدام از دو همسر جزو حریم خصوصی هر یک از آن ها قرار دارد که لازم نیست نزد نامزد و همسر بیان شوند. به ویژه این که دوست و آشنا این گونه مسایل خصوصی زندگی خودش را به فرض رازداری دوست خود با او در میان گذاشته است. هر چند متاسفانه برخی رفتارهای خاله زنک گونه در میان شماری از مردان بی سرگرمی شایع شده و آنان را به زیر فشار قرار دادن همسران شان برای کنکاش در زندگی خصوصی و زناشویی دوستان زنان شان وادار ساخته است.

تلفن همراه، پست الکترونیک، شبکه های اجتماعی و مانند آن را نمی توان به طور مطلق جزو حریم خصوصی همسران در نظر گرفت و در دسترس بودن این گونه فضاهای مجازی برای همسر – و نه لزومن به اشتراک گذاشتن آن ها – می تواند بخشی از فرآیند اعتمادسازی و تعهد باشد. دور نگاه داشتن همسر از این فضاها می تواند به آسانی ریشه و سرچشمه بی اعتمادی و شک به وفاداری همسر شود و مایه تردید و گمان های مشکل ساز آینده شود.

 

 

 

 

ب- دنیای خصوصی فرزندان

 

پدر و مادر اغلب نگران چگونگی رشد و پرورش فرزندان شان هستند. از این رو می کوشند تا در دنیای خصوصی فرزندان شان کنکاش و کنج کاوی کنند بلکه بتوانند به نگرانی های خود پایان بخشند. در حالی که این نگرانی ها هر چند با استقلال و ازدواج فرزندان رو به کاستی می گذارند، اما هرگز پایان پیدا نمی کنند. فرزندان نیز برای خود دنیای خصوصی دارند که باید بدان احترام گذاشته شود. این دنیای خصوصی از هنگام زاده شدن فرزند آغاز می شود. زمانی که فرزند ارضای تکانه های دهانی خویش را در مکیدن انگشتان دست و پایش می جوید. در هژده ماهگی تا سه سالگی نونهال تکانه های مقعدی جایگزین تکانه های دهانی می شوند. کودک از حبس و آزاد ساختن درونمایه روده ای خود ارضا می شود. تربیت های سخت گیرانه و گزافه آمیز مادر و پدر در رابطه با تکانه های دهانی و مقعدی فرزند، به بروز اختلالات روانشناختی در همین هنگام و سال ها و دهه های بعد می انجامد. « بلوغ نخست » کودکان در سه تا شش سالگی با پیدایش و آشکارسازی تکانه های آلتی همراه است که بسیار بیشتر از تکانه های دهانی و مقعدی مایه نگرانی و دلواپسی مادر و پدر می شود. هویت یابی جنسیتی در همین دوران انجام می شود. یعنی بچه متوجه می شود که دختر است یا پسر و بر پایه چیستی و چگونگی بخش های جنسیتی مغزش باید با کدام والد – مادر یا پدر – همانند سازی داشته باشد. حسرت آلت در دختر بچه و اضطراب اختگی در پسر بچه می تواند ریشه بسیاری از اختلالات اضطرابی در سال ها و دهه های آینده باشد.

خودانگیختگی های فراوانی در این دوران و حتا ماه های پیش از سوی فرزند انجام می شود که چنان چه به وسواس و اجبار نینجامند، می توانند بهنجار (طبیعی) برشمرده شوند. کنکاش و کشمکش بیش از اندازه از سوی مادر و پدر در این دوران حساس « بلوغ نخست (بلوغ روانشناختی) » می تواند به دشواری های گوناگون در سال ها و دهه های بعدی بینجامد. زمانی باور بر این بود که بخش عمده هویت جنسیتی برآمده از یادگیری های اجتماعی است اما پژوهش های درازمدت نشان دهنده این است که این مسئله بیشتر درونی و ذاتی بوده و به ویژگی های ژنتیک و مادرزادی مغز کودکان بستگی دارد.

نقش جنسیتی، رفتاری ست که جامعه برای هر جنسیت به رسمیت می شناسد؛ پس شگفت انگیز نیست که در این زمینه تفاوت های فرهنگی چشمگیری وجود داشته باشد. ممکن است چشمداشت های جامعه درباره بازی ها، لحن صدا، ابراز هیجانات، و شیوه پوشش پسرها و دخترها در جوامع گوناگون ناهمگون و دیگرگون باشد. شیوه فرزندپروری و یادگیری های خانوادگی و اجتماعی در پیدایش نقش جنسیتی جایگاه و اهمیت فراوان دارد. نقش جنسیتی فرد می تواند با جنسیت کروموزومی و پیکری و همچنین هویت جنسیتی همخوان یا ناهمخوان (واژگون) باشد که در حالت دوم به دشواری های جدی در سال های جوانی و میانسالی او می انجامد. متاسفانه برخی مادر و پدرها در این سوگیری ناهمخوان با ویژگی های کروموزومی و مغزی کودکان نقش بنیادین دارند.

در آغاز دوران پیش دبستانی، کودک ممکن است عواطفی همچون مهر و محبت، ناخشنودی، حسادت و مانند آن را چه در در گفتار و چه در رفتار آشکار کند. هیجانات کودک به آسانی زیر تاثیر رویدادهای پیکری همچون خستگی و گرسنگی قرار می گیرند. هر چند کودک در این مرحله بیشتر اندیشه خودمدارانه دارد، اما توانایی او برای همکاری و مشارکت پدیدار می شود. در پایان دوران پیش دبستان، کودک هیجانات پرشمار و به نسبت با ثباتی دارد. گشاده رویی، کنجکاوی، غرور، شادمانی و توانایی همدلی پدید می آید، اما در صورت پیش آمدن رقابت و حسادت به آسانی رنگ می بازد. اضطراب و هراس از آسیب دیدگی پیکری و از دست دادن احترام، محبت و عزت نفس، همچون احساس گناه و وجدان رشد می کند.

در این سال های پیش از دبستان، کودک آهسته و پیوسته واقعیت را از خیال تشخیص می دهد. بازی هایی که کودک انجام می دهد، نشان دهنده این آگاهی رو به رشد است. بازی های وانمودی به کودک کمک می کند تا ایستار (موقعیت) های واقعی زندگی را به صورت بازی آزمایش کند. بازی های نمایشی که در آن ها کودک نقش یک زن خانه دار یا راننده کامیون را بازی می کند، بسیار معمول است. رفتار کودک در بازی هایش نشان دهنده اندازه رشد اجتماعی اوست. بین دو نیم تا سه سالگی کودکان اغلب به بازی موازی می پردازند یعنی در کنار کودکی دیگر به بازی می پردازند، بدون آن که هیچ برهمکنشی بین آن ها وجود داشته باشد. در سه سالگی بازی به گونه ارتباطی است، یعنی کودکان دو به دو یا در گروه های کوچک با یک اسباب بازی بازی می کنند اما هنوز هیچ برهمکنش (تعامل) واقعی بین آن ها وجود ندارد. در چهار سالگی، کودکان می توانند به بازی مشترک بپردازند چرا که برهمکنش واقعی و رعایت نوبت در بازی آغاز می شود. آثار رشد را می توان در نقاشی کودکان سه تا شش ساله دنبال کرد. نقاشی در دوران رشد کودک بازتابی از سطح نوآفرینی (خلاقیت) اوست. نقاشی ها در آغاز کودکی، صوری و نمایشی است و در دوران نوجوانی موضوعات انتزاعی و عاطفی را در بر می گیرد. افسردگی، اضطراب، پرخاشگری و تکانه های جنسی در نقاشی ها پدیدار می شوند. همنشین های خیالی اغلب در سال های پیش از مدرسه و به گونه معمول در کودکانی که هوش بالاتر از متوسط دارند، پدیدار می شوند. این همنشین ها اغلب به صورت انسان ها ظاهر می شوند، اما ممکن است حیوانات یا اشیاء هم باشند. تا 50 درصد کودکان سه تا ده ساله زمانی همنشین خیالی داشته اند. این همنشین ها اغلب ماهیتی دوستانه داشته، تنهایی را برطرف ساخته و موجب کاهش اضطراب کودک می شوند. در بیشتر موارد این همنشین های خیالی تا 12 سالگی از بین می روند، اما گاهی ممکن است تا بزرگسالی نیز دوام پیدا کنند. بیشتر کودکان پیش دبستانی و دبستانی به طور متوسط تا 6 ساعت پای تلویزیون می نشینند. تماشای بیش از اندازه تلویزیون می تواند مانعی برای یادگیری خواندن در کودکان باشد.

بین شش سالگی تا « بلوغ دوم (پیکری) » اغلب سال های میانه نامیده می شود. در سال های میانه، زبان برای بیان باورهای پیچیده و روابط بین اجزای گوناگون رشد می کند. کاوش منطقی بر خیال پردازی چیرگی داشته و گرایش کودک به نظم و ترتیب و قانون مداری بیشتر می شود. در این دوران مهارت های مفهومی کودک رشد یافته و اندیشه سازمان یافته و منطقی می شود. اندیشه انتزاعی در سال های پایانی این دوران پدید می آید. در این سال ها توانایی اجتماعی شدن، یادگیری و استقلال کودک افزایش می یابد. رشد اخلاقی فرآیندی آرام آرام و گام به گام است که در تمام دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ادامه دارد. همانند سازی با پیشه های گوناگون در این سال ها انجام می شود. برهمکنش با گروه همسالان در این دوران اهمیت پیدا می کند و همانندسازی با والد همجنس، به ویژه در ارتباط با نقش جنسیتی، افزون می شود. در این سال ها، هیجانات مربوط به تفاوت جنسیت به گونه هیجان یا شرم در برابر جنس مقابل پدیدار می شوند. کودکان سنین دبستان ترجیح می دهند با کودکان همجنس خود برهمکنش (تعامل) داشته باشند. هر چند این دوران، دوران آرامش پیش از تشدید تکانه های جنسی بلوغ پیکری است، اما اندازه چشمگیری از دلبستگیس های جنسی در این سال های میانه رشد می کند که کنجکاوی ها و بازی های جنسی در نیمی از پسرها و یک سوم دخنرها از این نمونه اند. برخی کودکان در این سنین از رفتن به مدرسه خودداری می کنند که به طور معمول به اضطراب جدایی یا هراس اجتماعی مربوط است. رویاها و خواب های کودکان ممکن است تاثیر عمیقی در رفتار آن ها داشته باشد. در سال های نخست کودکی رویاها و خواب های پرخاشگرانه نادر است، اما رویاها و خواب های مربوط به در خطر بودن بیشتر است و این شاید بازتاب ایستار وابسته کودک باشد. در پنج سالگی کودک متوجه می شود که رویاها و خواب هایش واقعی نیستند و در هفت سالگی می فهمد که رویاها و خواب هایش با خودش در ارتباط هستند. بین سال های سه تا شش سالگی بهنجار است که کودک بخواهد در اتاقش باز مانده یا چراغ خواب داشته باشد تا تماس با مادر و پدرش حفظ شود یا اتاق را خالی از ترس ببیند. با زاده شدن فرزند دوم، فرزند نخست ممکن است آشکارا نسبت به بچه دوم که یکه تازی او را در کسب توجه مادر و پدر مورد تهدید قرار داده حسادت و بی زاری نشان دهد. در برخی موارد، رفتارهای قهقرایی همانند بی اختیاری ادراری یا مکیدن انگشت پدیدار می شوند.

ویژگی دوران نوجوانی، دگرگونی های ژرف زیستی، روانشناختی و اجتماعی – به ویژه رشد پیکری و جنسی – است. کنجکاوی های جنسی در این دوران جای خود را به  خیال پردازی ها و آموزه های نخستینه (اولیه) جنسی می دهند. بروز عشق های آتشین اما افلاتونی در این دوران به هیچ روی شگفت انگیز نیست. اندیشه نوجوان به طور معمول، انتزاعی، مفهومی و آینده نگر می شود. نوآفرینی (خلاقیت) چشمگیری در پهنه های گوناگون در این دوران خودنمایی می کند. دلبستگی به ورزش، هنر، شعر، داستان، اخلاق، انسانیت، شرافت و مذهب در این دوران پر رنگ است. حرکت نوجوان از وابستگی به سوی استقلال می تواند ریشه و سرچشمه نگرانی و دلواپسی والدین شود. هویت جنسیتی و نقش جنسیتی و همانند سازی جنسیتی بار دگر به چالش و کشمکش نخست فرد تبدیل می شوند. ناتوانی در دست یابی به خویشتن یکپارچه، هدفمند و خودآگاه به گیجی، پراکندگی و بحران هویت در نوجوان می انجامد.

آموزه های اجتماعی – از جمله راهنمایی و دبیرستان - میزان جدایی از خانواده را بیشتر و بیشتر می کند. نوجوان بیش از پیش وارد دنیایی می شود که والدین با آن آشنایی ندارند. خانه پایه است، اما دنیای واقعی دنیای مدرسه راهنمایی و دبیرستان (بیرون خانه) است. گروه همتاها (همسالان) برای نوجوان اهمیت دو چندان پیدا می کند. نوجوانان زیر تاثیر گروه همسالان، والدین، آموزگاران، مشاوران و کشش های درونی ناخودآگاه به سوی برگزیدن پیشه می روند. به واقع، پایه روانشناختی احساس ارزش فردی در بزرگسالی بستگی به کسب شایستگی در دوران نوجوانی دارد. احساس بسندگی (کفایت) با کامیابی در انجام تکالیفی که اجتماع آن ها را مهم می پندارد، به دست می آید. اخلاقیات و وجدانیات نیز در همین سال ها زیر تاثیر همان عوامل پابرجا و نیرومند می شوند. آن چه که نوجوان در اجتماع فراگیر می بیند ممکن است در نگرش اخلاقی و وجدانی او تاثیر فراوان داشته باشد.

دنبال کردن رفتارهای خطرجویانه یکی از چالش های مهم دوران نوجوانی است. مصرف الکل، سیگار، مواد مخدر و محرک، قمار، رانندگی با سرعت غیرمجاز، موتورسواری، انجام حرکات نمایشی با اسکیت و کایت، سقوط آزاد، آمیزش های کنترل نشده و بارداری های ناخواسته از جمله این رفتارهاست که می تواند بسیار ویرانگر، فاجعه آمیز و بدفرجام باشد.

همه این مواردی که از آغاز کودکی تا پایان نوجوانی گفته شد، دنیای خصوصی فرزندان برشمرده می شود که چنان که با مدیریت خردمندانه و مشاوره خانوادگی و در صورت لزوم خانواده درمانی همراه نشود، به آسانی ریشه و سرچشمه اختلاف های خانوادگی گوناگون میان والدین و فرزندان می شود. مادر و پدر در همه این سال ها باید به آموزش و پرورش فرزندان خود همت گمارند و از دگرگونی های ویژه سال های گوناگون رشد کودک آگاه باشند اما نه آمرانه مطلق و نه سهل و آسان گیر مطلق عمل نکنند. والدین باید بکوشند که در کنار پیش چشم و ذهن نشاندن آموزه های دیرپا و درازمدت خود، نیازهای زمانه را بشناسند تا خانواده شان درگیر شکاف نسلی نشود.

شیوه های تربیتی همدلانه و آگاهانه همراه با سخت گیری های آمرانه بجا و گاه به گاه می تواند افزون بر این که نگرانی و دلواپسی را از والدین بزداید، خوداتکایی، عزت نفس و حس مسئولیت پذیری اجتماعی نیز در فرزند پدید آورد. آگاهی نسبت به ویژگی های رشد روانی – جنسی فرزندان در سال های کودکی و نوجوانی و هشیاری نسبت به شیوه های مداخله و مشاوره در رابطه با آن ها نقش سرنوشت سازی در آینده بزرگسالی و زناشویی فرزندان دارد. مدیریت دنیای خصوصی و به ویژه آموزش و پرورش روانی – جنسی فرزندان از همان سال های نخست کودکی، به ویژه سال های بنیادین « بلوغ نخست (بلوغ روانشناختی) » باید آگاهانه و ژرف نگرانه آغاز شده و دوستانه و همدلانه تا پایان سال های نوجوانی ادامه یابد.

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

           

در چیستی و چرایی شکم چرانی (آشنایی با روانشناسی پرخوری) / روزنامه شرق

 

آشنایی با روانشناسی پرخوری

 

در چیستی و چرایی شکم چرانی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

ششمین گناه از هفت گناه مسیحیت که هیرونیموس بوش در تابلوی نام آورش کشیده است، پرخوری است. پر خوری ای که خو و سرشتی شهوانی داشته باشد و بر دیگر ویژگی های انسانی و الهی او چیره شود و این نباید برابر با لذت ستیزی در برخورداری از نعمت های رنگارنگ پروردگار اشتباه گرفته شود. برخی آدمیان در گذرگاه لذت گرایی، به شکم چرانی رو می آورند، اما برخی دیگر به واقع دچار اختلالات روانپزشکی مربوط، یعنی اختلالات خوردن هستند. پرخوری (بولیمیا) پرخوری همراه با احساس سنگین و نیرومند از دست دادن کنترل در مهار خوردن است. اگر این پرخوری در افرادی با وزن طبیعی یا دچار اضافه وزن رخ دهد، که در اثر نگران شکل و وزن پیکر خویش بودن، به گونه ای پیوسته رفتارهایی برای رویارویی با جذب کالری های وارد شده به بدن در هنگام پرخوری انجام می دهند، پرخوری عصبی (بولیمیا نوروزا) نام می گیرد. یعنی گونه ای از پرخوری که همراه با شیوه های نامتناسب پیشگیری از افزایش وزن است. دوره های تکرار شونده پرخوری عصبی، همراه با احساس از دست دادن کنترل است. مزاحمت اجتماعی یا ناراحتی پیکری یعنی تعوع یا درد شکمی پرخوری را پایان می بخشد و در بیشتر موارد، فرد پس از پایان پرخوری دچار احساس گناه، افسردگی یا بی زاری از خود می شود. افراد دچار پرخوری عصبی برای پیشگیری از افزایش وزن، به رفتارهای جبرانی تکرار شونده ای همچون پاکسازی با مسهل ها و مدرها یا ایجاد استفراغ عمدی، روزه داری های تکرار شونده، ورزش بیش از اندازه و همانند آن رو می آورند. ممکن است در اثر چنین رویکردی، این گونه آدمیان پرخور بتوانند وزن خود را ثابت نگاه دارند. همچون بی اشهایی عصبی که بعدها بدان اشاره خواهم کرد، پرخوری عصبی در زنان بسیار شایع تر از مردان است. میزان بروز این اختلال در مردان یک دهم میزان بروز آن در زنان است. پیام رسان های عصبی مغزی همچون سروتونین و نوراپی نفرین را در پیدایش این اختلال موثر می دانند. این گونه افراد همچون مبتلایان به بی اشتهایی عصبی، افراد بلندپروازی هستند که تعارضات روحی – روانی بیشتری دارند و والدین خود را بی توجه و طرد کننده بیان می کنند. اینان معاشرتی تر، خشمگین تر و تکانشی تر از مبتلایان به بی اشتهایی عصبی اند. وابستگی به الکل، دزدی از فروشگاه ها و بی ثباتی هیجانی ( از جمله انجام خودکشی ) با پرخوری عصبی ارتباط دارند. دشواری کنترل تکانه ممکن است به صورت وابستگی به مواد و روابط جنسی خودویرانگرانه بروز پیدا کند. بیشتر بیماران دچار پرخوری عصبی، وزن طبیعی دارند اما وزن برخی از آن ها ممکن است بالاتر یا حتا پایین تر از اندازه طبیعی باشد. آن دسته از بیماران که رفتارهای پاکسازی ندارند، آشفتگی کمتری نسبت به تصویر بدن خود دارند و اضطراب کمتری در رابطه با خوردن نشان می دهند. در عوض، اینان معمولن چاق هستند؛ هر چند گاهی به رژیم های غذایی سخت، روزه داری، ورزش های شدید اما بدون پاکسازی رو می آورند. پرخوری عصبی در مبتلایان به اختلالات خلقی، اختلال کنترل تکانه، افراد رو به خطر سوءمصرف مواد، برخی اختلالات شخصیت (همچون مرزی – آشوبناک)، اختلالات اضطرابی، اختلال خلق دو قطبی، افسردگی های آتیپیک و اختلالات تجزیه ای بیشتر دیده شده است. یک سوم تا نیمی از بیماران با سود جستن از روان درمانی افزون به دارودرمانی طی 5 تا 10 سال، بهبود کامل داشته اند، در حالی که 20 درصد آنان همچنان ملاک های تشخیصی اختلال را داشته اند. رفتاردرمانی شناختی، مهم ترین و نخستین روش انتخابی برای درمان پرخوری عصبی است که طی 20 جلسه در شش ماه انجام می شود. در این گونه درمان، نخست چرخه رفتاری پرخوری و روزه داری که از سوی بیمار پاس داشته شده اس، شکسته می شود و در همین حال کوشش می شود تا شناخت های مبتنی بر کژکاری بیمار و باورهای مربوط به غذا، وزن، تصویر بدن و درک کلی از خود دگرگون شود. داروهای ضدافسردگی گوناگون در درمان این اختلال به کار برده شده اند. همان گونه که خاطرنشان شد، پرخوری عصبی لزومن به معنای چاقی یعنی افزون شدن بیش از اندازه ی چربی در بدن نیست و این دو هرگز برابر با یکدیگر نیستند، اما ممکن است پرخوری عصبی به چاقی بینجامد. چاقی عوامل پرشمار ژنتیکی، رشدی – پرورشی، بی جنبشی، آسیب مغزی، بیماری های غددی و اختلالات روانی دارد. بیماران دچار چاقی هنگام هیجانات ناخوشایند، بیش از اندازه غذا می خورند. به نظر می رسد افراد چاق نسبت به نشانه های غذا و خوشمزگی آن در محیط حساسیت غیرعادی دارند و در صورت دسترسی به این گونه غذاها، توانایی پایان بخشیدن به خوردن را ندارند. در واقع، این افراد به گونه ی معمول، در حالی که نسبت به محرک های بیرونی غذا بسیار حساسند، اما در همان حال، نسبت به علایم داخلی گرسنگی به نسبت حساس نیستند؛ به گونه ای که برخی از آن ها توانایی جدا ساختن گرسنگی از دیگر ناخشنودی ها را ندارند. در این نوشتار، سندرم (نشانگان) خوردن شبانه نیز می بایست پیش چشم و ذهن نشانده شود. افراد دچار این نشانگان، پس از خوردن شام، به گونه ای گزافه آمیز غذا می خورند. به نظر می رسد شرایط پر استرس زندگی این نشانگان را هویدا می سازد تا هنگام کاهش این استرس، هر روز رخ دهد.

آن گونه پرخوری که در آیین مسیسحیت به عنوان گناه برشمرده شده، همانا اسراف در تغذیه و حرص ( جنون ) بی وقفه خوردن و آشامیدن است که در دین اسلام نیز فراوان مورد نکوهش واقع شده است. درست کردن شیوه و سبک زندگی، برنامه ریزی غذایی سالم، ورزش و جنبش پیوسته، پرهیزها و روزه داری های گاه به گاه با هدف افزایش سطح معنویت در کنار سود جستن از دارودرمانی و رواندرمانی شناختی – رفتاری همه و همه راهکارهای چیره شدن بر اختلالات خوردن هستند.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت تصمیم به تغییر (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش سی ام)/ستون "ایران نو" روزنامه شرق

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

تصمیم به تغییر

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

بسیاری از آدمیان در تصمیم گیری، به ویژه در تصمیم گیری برای تغییر، دشواری دارند. در راستای تصمیم به تغییر می بایست مهلتی واقع بینانه در نظر بگیریم و احتمال به دست آوردن نتیجه موفقیت آمیز را تخمین بزنیم و سرانجام طبق تصمیم خود عمل کنیم. اگر تصمیم در راستای تغییر موفقیت آمیز بود، می بایست برنامه ای تدوین کنیم تا موقعیت مثبت را حفظ کرده و تهدیدهایی را که سر راه مان وجود دارد، برطرف سازیم. همه این ها نیازمند تصمیم گیری است.

معمولا قاطعیت در تصمیم گیری را یک ویژگی مثبت می دانند. در شرایط بحرانی، تصمیم ها باید لحظه به لحظه باشند و تصمیم های پیشین باید اصلاح شوند تا به سمت نتایج بهتر برویم که این بهتر شدن از طریق بازنگری مدوام تصمیم ها صورت می گیرد. بسیاری از افرادی که در تصمیم گیری دچار تردید و دودلی می شوند، گمان می کنند  دیگران این گونه نمی شوند؛ در حالی که مصمم ترین آدمیان هم گاهی دچار تردید و دودلی می شوند.

برخی نگرش های خودآسیب رسان که زیربنای بلاتکلیفی هستند، از این قرارند:

1-نخست باید مطمئن باشم که هر تصمیمی که می خواهم بگیرم درست است.

در واقع چنین تضمینی وجود ندارد؛ تا هنگامی که دنبال چنین تضمینی هستیم، همان گونه بلا تکلیف خواهیم ماند. بهترین کار این است که بر پایه داده های موجود تصمیم گیری کنیم و در همان حال برای منفی بودن نتایج احتمالی، تدبیری بیندیشیم. باید بدانیم که مبنای تصمیم های درست یا نادرست، بازنگری است، نه آینده نگری.

2-هنگامی که تصمیم می گیرم، باید راحت و آسوده باشم.

برگزیدن از بین دو تصمیمی که هر دو مزایای مثبتی دارند، می تواند باعث ناراحتی ما شود، چون می دانیم که نمی توانیم از مزایای تصمیمی که کنار می گذاریم، چشم پوشی کنیم. در حالی که بهتر است از برخی مزایای مثبت بهره بگیریم تا این که همه آن ها را از دست بدهیم.  باید راحت طلبی را کنار بگذاریم و با به تاخیر انداختن تصمیم گیری نهایی، هر روز به ناراحتی خود نیفزاییم. اگر به دنبال راحتی هستیم، باید بدانیم که این حالت معمولا پس از تصمیم گیری درست پدید می آید نه پیش از آن.

3-باید مطمئن باشم که تصمیمم درست است چون اگر اشتباه کنم نشانه آن است که آدم ناشایست و نادانی هستم.

چنین نگرشی می تواند عزت نفس ما را خدشه دار سازد. حتا اگر تصمیم ما نادرست باشد، با این وجود چنین کاری نشانه ناشایستگی و نادانی ما نیست. البته اگر در یک حوزه زندگی دایم تصمیم های اشتباه بگیریم، باید بدانیم که در زمینه مهارت تصمیم گیری کاستی داریم و باید به آن توجه کنیم. کردار ما برابر با شخصیت ما نیست، پس نباید بر این پایه به خود انگ و برچسب بزنیم چرا که آدمی موجودی جایزالخطا است. اگر ما به واقع ناشایست و نادان باشیم، باید در درازای زندگی مان هر تصمیمی که می گرفته ایم نادرست بوده باشد. با چنین نگرشی نمی توان از اشتباهات درس گرفت و دگرگون شد.

4-برای این که تایید دیگران را از دست ندهم، باید درست تصمیم بگیرم.

می توان چنین در نظر گرفت که زیربنای بلاتکلیفی نیاز به تایید شدن از سوی دیگران است، به ویژه هنگامی که قرار است تصمیم های مهم و سرنوشت سازی بگیریم.  اگر چه تایید دیگران خوشایند است، اما به واقع لازم و ضروری نیست و نگرشی واقع بینانه تر به ما کمک می کند تا در برگزیدن تصمیم های طاقت فرسا، راسخ تر عمل کنیم.

سبک های تصمیم گیری آدمیان با یکدیگر تفاوت دارد. آدم ها در شرایط گوناگون به شیوه های گوناگون تصمیم می گیرند. سبک های تصمیم گیری به گونه زیر هستند:

1-شتاب زده و بی درنگ و اندیشه

2-فرمانبردارانه (مطیع)

3-منطقی

4-هیجانی

5-شهودی

6-با شک و تردید

ممکن است ما در تصمیم گیری درباره پیشه مان منطقی باشیم؛ در قضاوت درباره مردم شهودی عمل کنیم؛ درباره همسرمان تصمیم گیری مطیعانه داشته باشیم؛ درباره فرزندان مان احساسی و هیجانی تصمیم بگیریم؛ در برگزیدن شیوه کاهش وزن تردید و دودلی داشته باشیم، و درباره مسایل پیش پا افتاده بی درنگ و اندیشه تصمیم بگیریم.

اگر به هنگام تصمیم برای تغییر ذهن مان زیاد برانگیخته نشود و هیچ گونه فشار روانی نداشته باشیم، ممکن است به دلیل بی توجهی یا آسان گیری  بیش از اندازه، تصمیم های نادرستی بگیریم و اگر زیر فشار روانی زیادی باشیم، شاید راه حل های گوناگون را با دقت و جدیت لازم ارزیابی نکنیم. بنابراین بهتر است که هر وقت در حالت تعادل روانی نیستین، تصمیم گیری درباره مسایل مهم را به تعویق بیندازیم و به راه حل هایی بیندیشیم تا دوباره تعادل خودمان را به دست بیاوریم.

در تصمیم گیری باید سودمندی ها و زیان های کوتاه مدت و درازمدت هر تصمیم را پیش چشم و ذهن بنشانیم و با یکدیگر مقایسه کنیم و بیندیشیم که با برگزیدن هر تصمیم در طی سه، شش و دوازده ماه بعد چه تغییری خواهیم کرد. از بین گزینه ها، گزینه ای را باید برگزینیم که کمی بهتر است. حتا اگر تصمیم ما نادرست باشد، باید خشنود باشیم که کوشش خود را کرده ایم و در آینده می توانیم از آموزه های خودمان برای تصمیم های بعدی سود جوییم.

به هر حال باید بدانیم که تصمیم گیری کاری تحلیلی و نوآفرینانه (خلاقانه) است. برای اندیشیدن نوآفرینانه (تفکر خلاقانه) باید برای مدتی اندیشیدن انتقادی را کنار بگذاریم تا در ذهن مان ایده ها و اندیشه های نوینی شکل بگیرد. اهمیت بیش از اندازه دادن به حرف مردم یکی از موانع بزرگ اندیشدن نوآفرینانه است. هنگامی که چنین بیندیشیم که ممکن است دیگران ما را به واسطه تفکر  و تصمیم مان طرد یا تحقیر کنند، خلاقیت های مان را خفه خواهیم کرد و به بردگان روانی تبدیل خواهیم شد که زنجیرهای شان به جای پا، به مغزشان بسته شده اند. آدمی باید بیشتر به خشنودی خودش بیندیشد تا خشنودی دیگران. اگر چند وقتی چنان رفتار کنیم که انگار آن گونه هستیم، پس از مدتی می بینیم که همان گونه شده ایم.

برای دگرگون شدن (تغییر) باید خطر پذیری داشت. خطرپذیری به ما این امکان را می دهد تا اعتماد به خویشتن مان را افزون سازیم، خودمان را بپذیریم، در رویارویی با دشواری ها از اشتباهات خودمان بیاموزیم و شانس دستیابی به آماج مهم را پیدا کنیم.  باید با این ایده و اندیشه تصمیم بگیریم که دگرگونی (تغییر) تا چه اندازه می تواند در راستای چیرگی بر مشکلات، به ما یاری رساند و این امکان را فراهم آورد که اندیشه ها و آموزه های نوین را بیازماییم.

   

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت پذیرش انتقاد (2) (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش بیست و نهم)/ستون "ایران نو" روزنامه شرق

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

مهارت پذیرش انتقاد – بخش دوم

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

ما نباید با چند انتقاد ساده خودمان را ببازیم و احساس ناکامی و شکست کنیم اما شاید کسانی را در زندگی بشناسیم که همواره از ما انتقاد می کنند. وضعیت ناگوارمان در ارتباط با این گونه افراد قابل درک است. در واقع به جای آن که ما در جست و جوی کاستی جدی در وجودمان باشیم، باید بدانیم که این افراد دچار بیماری غر زدن هستند. اینان در حالی که بر زندگی خودشان کنترلی ندارند، چنین باور دارند که جهان باید به گونه ای خاص باشد یا این گونه نباشد و همه باید به گونه ای کار کنند تا اوضاع و احوال به سود آنان پیش رود ! باید به این گونه آدمیان خاطرنشان کرد که به جای گله و شکوه کردن های دایمی و کلی، انتقاد خودشان را به گونه ای روشن، شفاف و دقیق بیان کنند و پیشنهادهای سازنده ای برای حل آن ها ارائه نمایند. چنین رویکردی باعث می شود تا این گونه افراد پس از این که می بینند دیگر نمی توانند ما را خشمگین سازند، ما را رها کرده و سراغ کسان دیگری بروند. باید بدانیم که انتقاد بیش از اندازه بیش از آن که به ما ربط پیدا کند، احتمالن نشان دهنده حسادت یا ناامنی دیگری است.

لزومی ندارد هنگامی که با انتقاد رو به رو می شویم، بکوشیم طرف رو به رو را متقاعد کنیم که درباره ما اشتباه می کند؛ چون در این صورت از اشتباه او برای خودمان مشکل ساخته ایم. علت زودرنجی و حساسیت افراطی به انتقاد، عزت نفس پایین یا شکننده است. یعنی بیان دیدگاه (اظهارنظر) و انتقادهای دیگران را توهین به خودمان می پنداریم. در حالی که باید برخی رفتارهای نادرست مان را دگرگون سازیم.

شاید علت هراس ما از انتقاد این باشد که دیگران به کاستی ها و اشتباهات ما پی ببرند و ما را تایید نکنند. شرم به سبب تایید نشدن از سوی دیگران پدید می آید؛ از این رو شرم را یک هیجان اجتماعی می نامند. برای این که با شرم مبارزه کنیم، باید شخصیت مان را با رفتارمان یکی ندانیم و بر اساس رفتارمان درباره شخصیت مان قضاوت نکنیم. در واقع بدون توجه به دیدگاه دیگران خودمان را بپذیریم. تنها کافی ست که در برخی شرایط که اشتباه می کنیم، اشتباهات خودمان را بپذیریم. با درونی کردن فلسفه مبتنی بر پذیرش خویشتن، مجبور نیستیم برای نگه داشتن تصویری که دیگران از ما دارند، کوشش کنیم یا نگران باشیم که مبادا نتوانیم رفتار ایده آل را انجام دهیم.

سخت گیرترین منتقد ما اغلب خودمان هستیم، چرا که بی رحمانه درباره خودمان قضاوت می کنبیم و عباراتی همانند « هرگز نمی توانی کاری را درست انجام بدهی ! چقدر نادانی ! »، « شرم آوره، همیشه شکست می خوری » و ... به خودمان می گوییم. ممکن است به اشتباه باور داشته باشیم که چنین جمله هایی به ما کمک خواهد کرد تا با مشکلات خودمان بجنگیم اما اغلب این کار برآمد واژگون خواهد داشت. چون با پیدایش دشواری ها، خودانگاره های منفی مان افزون خواهند شد. این ندای منتقد درونی به پیش داوری درباره خود و بدین ترتیب اندوه و اضطراب می انجامد؛ چرا که خودانگاره منفی مان همچون « من آدم ناکام و شکست خورده ای هستم » با وجود شواهد مخالف پابرجا باقی می ماند و ویژگی های مثبت ما را کم ارزش نشان می دهد. برای نمونه : « مهم نیست چه اندازه مهارت دارم؛ ترفیع سالانه نگرفتم و به همین خاطر در کارم شکست خوردم. »

آن چه که منتقد درونی به عنوان واقعیت به ما می نمایاند، لزومن واقعیت نیست؛ بلکه می تواند برآمده از خطا و تحریف های شناختی باشد که به واقع برای ما ویرانگر است. ندای منتقد درونی پافشاری بر آن دارد که رفتار و شخصیت ما را با هم یکی کند. این دامی در پیش پای ماست. باید خودگویی های مثبت را جایگزین خودگویی های منفی ساخت تا در راستای پذیرش خویشتن و شفابخشی درونی، رابطه خودمان را با خودمان درست کنیم. ندای منتقد درونی با پذیرش خویشتن در نطفه خفه می شود !

دریافت پسخوراند (فیدبک) منفی و این نتیجه گیری که هیچ کس ما را دوست ندارد، دو رخداد کاملن بی ربط هستند که اولی بیرونی و دومی درونی است و این ما هستیم که آن ها را به هم ربط می دهیم.

به طور کلی انتقاد هنگامی سازنده است که به گونه زیر انجام شود:

1-درباره رفتار قضاوت شود نه خود شخص

2-دیدگاه ها مشخص، شفاف و دقیق، مبتنی بر واقعیت، ارائه شود.

3-رفتارها و اشتباهات را بزرگ جلوه ندهیم، بلکه روی این مسئله که دگرگونی های کنونی چه گونه می توانند در آینده باعث بهبود اوضاع شوند، تمرکز کنیم.

4-به دقت به سخنان طرف مقابل گوش کنیم و ببینیم فرد در رابطه با دگرگونی هایی که پیشنهاد می کنیم، چه دیدگاهی دارد.

5-به طرف مقابل نشان دهیم آن چه را که گفته است، نه فقط کلمات گفته شده، بلکه معنای آن ها را فهمیده ایم.

6-با جرئت ابراز وجود کنیم، یعنی بدون عصبانی شدن کوشش کنیم به توافقی برسیم که برای هر دو طرف خوشایند باشد.

7-هدف مان دگرگون و درست ساختن شیوه انجام کار، رفتار یا کارکرد کسی باشد.

 

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت پذیرش انتقاد (1) (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش بیست و هشتم)/ستون "ایران نو" روزنامه شرق

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

 

مهارت پذیرش انتقاد – بخش نخست

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

 

آدمیان به شیوه های گوناگون با انتقاد برخورد می کنند. برخی آن را نادیده می گیرند؛ برخی خشمگین شده، رو به ناسزا می آورند؛ برخی دچار اضطراب و احساس شرم و شکست می شوند؛ برخی افسرده و درمانده می شوند؛ برخی جنبه های بجای انتقاد را می پذیرند و جنبه های نابجای آن را رها می کنند.انتقاد می تواند با انگشت گذاشتن بر نقاط ضعف دیگران باعث رنجش و آسیب آن ها شود، بنابراین انتقاد باید همدلانه و نه کینه توزانه و ستیزه جویانه انجام شود.  این انتقاد نیست که باعث برآمدن احساس و آسیب می شود، بلکه شیوه اندیشیدن ما درباره انتقاد است که احساسات گوناگون در ما پدید می آورد. اندیشه هایی از گونه « او حق ندارد با من این گونه سخن بگوید »، « نباید از پشت به من خنجر بزند »، « مگر من چه کرده ام که این گونه با من سخن می گوید»، و ... در برابر انتقاد آسان و شتابان گام به ذهن ما می گذارند. این انتقاد نیست که باعث ناراحتی ما می شود، بلکه معنای آن است که ما را می آزارد.

برخی در زندگی تشنه همنوایی (تایید) دیگران هستند؛ آن چنان که می اندیشند بدون آن نمی توانند زنده بمانند. این گونه آدمیان در بد باتلاقی گیر کرده اند چرا که همیشه چنین می اندیشند که « اگر دیگران مرا تایید نکنند، پس حتمن کار بدی انجام داده ام » یا بدتر از آن « اگر نتوانم تایید دیگران را به چنگ بیاورم، پس حتمن کاستی سترگی در من وجود دارد ». اگر در کشاکش همیشگی تایید گرفتن از سوی دیگران گرفتار باشیم، همواره از پیش پذیرفته ایم که در برابر دیگران آدم پست و فرومایه ای هستیم. این بدان معناست که ما پذیرش خویشتن را درونی سازی نساخته ایم. در حالی که ما باید به جای این که به خودمان توجه کنیم، بکوشیم که روی رفتارمان تمرکز کنیم. اگر کار و کردار ما نادرست بوده است، این بدان معنا نیست که شخصیت و وجود ما ناشایست باشد. پذیرش و برخورد درست با انتقاد نیازمند پذیرش درست خویشتن است. مورد تایید دیگران واقع شدن یک نیاز نیست، بلکه یک گرایش و دلبستگی است. نیاز یک « باید » و گرایش یک « شاید » است. زیربنای نیاز به تایید دیگران، در واقع ترس از عدم تایید دیگران است. در حالی که به دست نیاوردن تایید دیگران، برابر با عدم تایید دیگران نیست. این ترس از طرد شدن است که برای افرادی که نیازمند تایید دیگران هستند، گران تمام می شود. چرا که در پی طرد شدن احساس می کنند که کسی آن ها را نمی خواهد و دوست شان ندارد. طرد شدن فرآیندی ست که دو مرحله دارد: نخست کس دیگری ما را طرد می کند، سپس این خودمان هستیم که خودمان را طرد می کنیم. در حالی که دیگران می توانند ما را طرد کنند، اما ما خودمان می توانیم احساس طرد شدن نکنیم. ما هنگامی از لحاظ هیجانی پریشان و آشفته می شویم، که خودمان خودمان را طرد کنیم، نه هنگامی که دیگران ما را طرد می کنند. در واقع، بدترین سرزنش ها و نکوهش ها از سوی خودمان درباره خودمان انجام می شود.

حالت دفاعی گرفتن واکنشی معمول در برابر انتقاد است. هنگامی که کسی از ما انتقاد می کند، به جای آن که ببینیم آیا حرف درستی زده است، برای رفتارمان دلیل تراشی می کنیم؛ یعنی برای رفتار خودمان دلایل موجه اما غلط انداز بیان می کنیم. اگر حالت دفاعی خودمان را کنار بگذاریم، به جای دلیل تراشی وارد فرآیند اندیشیدن خردمندانه (تفکر عقلانی) می شویم. پس متوجه می شویم که دوستان مان حق دارند از ما انتقاد کنند و حتا اگر سخنان آنان را دوست نداشته باشیم، اما با این حال به انتقادهای آن ها گوش می دهیم و بی طرفانه و بدون غرض ورزی آن ها را ارزیابی می کنیم. در پایان رفتارمان را از شخصیت مان جدا می کنیم. جمله کلیدی در این هنگام می تواند این باشد که « شاید گاهی نادرست رفتار کنم، اما این بدان معنا نیست که آدم بدی هستم. شخصیتم را با رفتارم یکی نمی دانم و خودم را بر پایه رفتارم ارزیابی می کنم نه شخصیتم ». پیش چشم و ذهن نشاندن این عبارت بدان معناست  که ما انتقادپذیر هستیم. البته باید بدانیم که پذیرش انتقاد به معنای درست دانستن انتقاد نیست.چنین اندیشه ای به ما کمک می کند که در دام حالات دفاعی نیفتیم.

خشمگین شدن در برابر انتقاد واکنش نخست بسیاری از آدمیان است. زیربنای چنین خشمی این است که « او حق ندارد از من انتقاد کند؛ مگر خودش بهتر از من است؟ » در حالی که ممکن است کسی که در برابر انتقاد خشمگین می شود، به ظاهر مدافع سرسخت آزادی بیان باشد، اما به واقع خود به آزادی بیان باور ندارد. ما می توانیم بسیاری از سخنان را بشنویم، اما آزادانه تنها برخی از آن ها را بپذیریم. آشفتگی و پریشانی هیجانی در برابر انتقاد، گونه ای سنگر گرفتن و رد کردن آزادی بیان است. جمله کلیدی در این هنگام می تواند این باشد که « من می توانم بدون این که ناراحت شوم به حرف های او گوش دهم. نباید به صرف این که حرف هایش خوشایند من نیست، به او بد و بیراه گویم ». اگر انتقاد کردن دیگران را برابر با یورش به عزت نفس خودمان ارزیابی کنیم، بی گمان دچار خشم و ستیز می شویم. ربط دادن کارکرد و کردار به شخصیت، خطای شناختی « گسترش (تعمیم) بیش از اندازه » است؛ رفتار ما نمی تواند بیانگر کل شخصیت ما باشد؛ چرا که آنان که از ما انتقاد می کنند، نیز ممکن است دقیقن دچار همین خطای شناختی باشند. هیچ قانونی در جهان وجود ندارد که بگوید دیگران نباید درباره ما بیان دیدگاه (اظهارنظر) های نامهربانانه و بی ملاحظه بکنند. اگر اصل بر رفتار همدلانه، با ملاحظه و دلسوزانه دیگران بود، بی گمان دنیای بهتری می داشتیم اما اکنون چنین نیست. اگر ما خودمان را سزاوار این اندازه انتقاد سخت دلانه ندانیم، بی گمان آسان و شتابان آزرده خاطر و خشمگین می شویم و فرصت رشد و پیشرفت در پی انتقادپذیری را از دست می دهیم.      

 

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت مدیریت بحران (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش بیست و هفتم)/ستون "ایران نو" روزنامه شرق

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

مهارت مدیریت بحران

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

هر از چندی در زندگی با دشواری هایی رو به رو می شویم که برای مان بحران به نظر می رسند اما گاه برخی از آن ها ممکن است به واقع بحران باشند. مدیریت این گونه بحران ها مهارتی ست که باید طی سال های نوجوانی و جوانی آموخته شود. گام نخست، بردباری و شکیبایی هنگام رو به رو شدن با بحران هاست؛ این که بپذیریم که زندگی مجموعه ای از رخدادهای منفی و مثبت، تلخ و شیرین است که گریزی از رویارویی با آن ها نیست. و نیز این که همه ی این رخدادهای تلخ و شیرین می گذرند و همه این ها در رشد و نیرومندتر شدن ما نقش دارند.

بسیاری از بحران ها همچون قحطی، خشکسالی، سیل، زلزله، توفان، آتش، بحران های اقتصادی، کودتا، جنگ، گروگان گیری، تروریزم و مانند آن دست ما نیستند و قرار گرفتن مان در کشاکش آن جزو جبر جغرافیایی، تقدیر تاریخی و سرنوشت زندگی ما بوده است. مهم این است که بتوانیم از پس رویارویی با این گونه بحران ها برآییم و زنده و سالم بمانیم.

درک و پذیرش گریزناپذیر بودن این بحران ها بسیار مهم است، چرا که بردباری و شکیبایی ما را برای رویارویی با این گونه بحران ها افزون می سازد. این پرسش وسواس گونه ذهنی که « چرا ما ؟ » به واقع هیچ سودمندی نداشته و تنها از نیرومندی و استواری ما می کاهد.  

از مجموعه ای از مهارت های زندگی که تاکنون گفته شده می بایست در مدیریت بحران بهره گرفت. مهارت هایی همچون مهار خشم، کنترل استرس، اضطراب و افسردگی، بردباری در برابر شکست، پاسداشت اعتماد به خویشتن (عزت نفس)، خودآگاهی و خودپذیری، مثبت اندیشی، ابراز وجود و جرأت مندی، مهارت نه گفتن به درخواست های غیرمنطقی دیگران، اندیشیدن نوآفرینانه و نقادانه (تفکر خلاق)، هدف گذاری واقع بینانه، تصمیم گیری و حل مسئله، و ... از جمله این مهارت ها هستند.

برخی از این بحران ها زودگذر بوده و تنها پیامدهای ذهنی و روانی درازمدت دارند، اما برخی بحران ها ممکن است پیامدهای واقعی انسانی، اجتماعی و اقتصادی دیرپا و ماندگار داشته باشند. برخورداری از مجموعه مهارت های زندگی در رویارویی با این گونه دوم بحران ها اهمیت دوچندان دارد زیرا پیامدهای دشوار بحران دیرپا و ماندگارترند.

طی بحران ها، در راستای بقا، جنبه های غریزی آدمیان از جمله خودخواهی، خشم، بی رحمی، ستیز و کشمکش اغلب افزون می شود، بنابراین پاسداشت خویشتن و خانواده در این فضا نیازمند خطرپذیری و تصمیم گیری درست و کارآمد است. خطر نوعی فرآیند تغییر، سازش (انطباق) و یادگیری است. اثرات منفی خطرات لزومن تا پایان عمر گریبانگیر ما نیستند. زندگی نه مدینه فاضله و نه دوزخ است. نمی توانیم درون موج های دگرگون ساز هستی، زندگی خودمان را ساکت و ساکن نگاه داریم؛ هر اندازه هم که محافظه کاری و پرهیز پیشه کنیم، باز گهگاه رخدادهایی ناگوار دامان ما را می گیرند و برای مان چالش و کشمکش به ارمغان می آورند.

دگرگونی (تغییر) یگانه فرآیندی ست که تا زنده ایم جریان دارد و به ما این فرصت را می دهد تا زندگی خودمان را وارسی کرده و پندارها و کردارهای مان را دگرگون سازیم. باید جرات مندانه بکوشیم تا در این دنیای بدون تکلیف بیش از آن که پذیرای منفعل دگرگونی ها باشیم، کنشمندانه (فعالانه) دگرگونی پدید آوریم. در این راستا باید ترس و هراس بیمارگونه از خطرپذیری را از خودمان دور کنیم. اگر خطر نکنیم، برای غلبه بر ترس های خود یا زدودن غبار روزمرگی از زندگی مان شانس کمی خواهیم داشت. خطرپذیری بدین معناست که برای موفقیت و نجات شانسی وجود دارد، در حالی که پرهیز از خطر هیچ شانسی برای ما باقی نمی گذارد مگر آن که همای افسانه ای از راه برسد و بر شانه ما بنشیند !

در خطرپذیری آدمیان با ترس های شان رو به رو می شوند و نیروی جادویی خودشان در بردباری و براندازی دشواری ها را باور می کنند. آنان می آموزند که باورهای غیرمنطقی خودشان در رابطه با شکست را دگرگون سازند. تا هنگامی که ما نتوانیم ترس از پیامدهای ناگوار بحران را بیازماییم و بر آن چیره شویم، نمی توانیم به آسانی آن را حل و فصل کنیم. باید بپذیریم که اعتماد به خویشتن (نفس) پس از چیره شدن بر دشواری ها و زنده بیرون آمدن از بحران ها به دست می آید، پس نباید کوشش را به داشتن اعتماد به خویشتن بالا مشروط و موکول کرد. جرات مندی و تصمیم گیری بهنگام بسیار مهم است؛ چرا که پرهیز از انجام کارها برای ما اعتماد به خویشتن پدید نمی آورد، بلکه این کوشش و کنش است که چنین برآمدی در پی دارد.

 

 

 

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت مدیریت زمان (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش بیست و ششم)/ستون "ایران نو" روزنامه شرق

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

مهارت مدیریت زمان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

زمان به ظاهر نامحدود است، اما واقعیت این است که ما فرصت بسیار کمی داریم چرا که عمرمان محدود است. بنابراین باید از زمان به بهترین شیوه بهره گیریم. عباراتی همانند « فرصت سر خاراندن ندارم »، « زمان مثل برق و باد می گذرد »، « حالا حالاها وقت دارم »، « همیشه وقت کم می آورم »، « کارهای زیادی می کنم اما هیچ کدام به درد نمی خورند » و مانند آن نشان می دهند که ما روی زمان کنترل نداریم. یا آن چنان وقت زیادی داریم که نمی دانیم چه گونه سرمان را گرم کنیم یا آن اندازه وقت کم داریم که آرزو می کنیم شبانه روز 48 ساعت بود ! ممکن است به آن هایی که در طول روز کارهای سودمند فراوانی انجام می دهند، حسرت بخوریم که « چرا آن ها می توانند از وقت خود این اندازه درست استفاده کنند اما من نمی توانم؟ »

مدیریت زمان نیز گونه ای از خویشتن داری است. بیشتر مردم در دوره های مهارت آموزی یا رفتاردرمانی چنین بیان می کنند که برنامه روزانه آن ها کاملن پر و شلوغ است، آن چنان که فرصت انجام هیچ کاری را ندارند. برخی از ویژگی های ضعف در مدیریت زمان از این قرارند:

1-عجله زیاد

2-تاخیر همیشگی

3-بهرهوری، انگیزه و انرژی پایین

4-ناکامی

5-بی طاقتی

6-سرگردانی بین کارهای گوناگون

7-مشکل در هدف گزینی

8-اهمال کاری

9-بی نقص گرایی (کمال گرایی)

10-بیش از اندازه فرو رفتن در جزئیات

11-احساس درماندگی به خاطر فشار کاری

12-جرئت نداشتن

13-واگذار نکردن کارها به دیگران

برای برنامه ریزی درست و مدیریت بهینه زمان، باید نخست آماج و ارزش های خودمان را بشناسیم. برای نمونه، می توان به آماج و ارزش هایی همچون آزادی، آرامش، شادی، احترام، امنیت، عدالت، رفاه، کار خوشایند، روابط عاشقانه، دوستان دلنشین، تناسب اندام، زندگی خانوادگی، گشت و سفر، و ... اشاره کرد. اگر بدانیم عمر محدودی داریم و به زودی خواهیم مرد، در مدت باقی مانده عمرمان چه گونه کوشش خواهیم کرد؟

در هدف گذاری، هدف باید از ویژگی های زیر برخوردار باشد:

1-اختصاصی

2-سنجش پذیر

3-دست یافتنی

4-واقع بینانه

5-زمان مند

می توان اهداف را در اندازه های کوتاه مدت (هفتگی)، میان مدت (ماهانه و سالانه) و دراز مدت (چند ساله و چندین ساله) تقسیم بندی کرد. برای رسیدن به اهداف درازمدت باید ساعاتی در روز و هفته بدان اختصاص داد.

هنگامی که آماج و ارزش های مان را مشخص کردیم، گام بعدی این است که ببینیم چه گونه وقت مان می گذرد. برای دستیابی به این مهم می توان از جدول زمان بندی سود جست که هر کنش و اندازه وقتی که صرف آن شده بر آن یادداشت می شود. می توان این جدول را ساعت به ساعت نوشت به گونه ای که تمام یک روز را در برگیرد. جدول زمان بندی نخست فشار کاری ما را افزون می سازد اما به ما این امکان را می دهد که از مدیریت بهینه زمان برخوردار شویم.

تعیین اولویت های کاری مهم است؛ کوشش ها و کنش ها را می توان به چهار گروه تقسیم کرد:

1-فوری و با اهمیت : کنش هایی که باید در وقت کم برای مهار بحران انجام شوند، در این دسته قرار می گیرند.

2-غیرفوری اما با اهمیت : بیشتر وقت ما باید به این کنش های هدف مند اختصاص پیدا کند. نباید این کنش ها را به خاطر غیرفوری بودن دست کم گرفت چون در دقیقه نود آسان و شتابان به کار فوری تبدیل می شوند. در این گونه کنش ها اغلب این امکان وجود دارد که از قبل برای آن ها برنامه ریزی کنیم.

3-فوری اما بی اهمیت : این گونه کنش ها بیشتر دربردارنده کوشش ها و کنش هایی است که به درخواست دیگران انجام می شوند. این کنش ها همانند کنش های دسته نخست واکنش به رخدادها هستند اما با این تفاوت که این رخدادها به ما برای دستیابی به اهداف مان چندان مهم نیستند.

4-غیر فوری و بی اهمیت : این گونه کنش ها به نظر سرگرم کننده می رسند، بنابراین می توانند از برنامه روزانه مان حذف شده و در برنامه هفتگی یا ماهانه مان جا گیرند.

هیجانات منفی همچون احساس شرم، گناه و عذاب وجدان می توانند از انجام مدیریت زمان پیشگیری کنند. بی حوصلگی، افسردگی، اضطراب و مانند آن نیز چنین عمل می کنند. افرادی که کتاب های مدیریت زمان را مطالعه می کنند یا در سمینارها و کارگاه های آموزشی مدیریت زمان شرکت می کنند، اغلب در پیاده کردن آن چه آموخته اند با شکست رو به رو می شوند چون از شیوه های شناخت و حل مشکلات هیجانی آگاه نیستند.

نظم و ترتیب انجام کارها بسیار مهم است. برای این که نظم بیشتری به کارهای خود بدهیم، باید به هر کار اولویت و مهلت زمانی اختصاص بدهیم. درصد بزرگی از نتایج دلخواه از درصد کوچکی از کارها به وجود می آید؛ پس باید بکوشیم تا از انجام کارهایی که وقت مان را به هدر می دهند، پرهیز کنیم چون با انجام این کارها – همچون استراحت های کوتاه پی در پی، گپ زدن های پشت سر هم و ... – برآمد ارزشمندی گیرمان نمی آید. داشتن کارهای فراوان دارای اولویت نشان می دهد که از اولویت بندی خوبی برخوردار نیستیم. در این حالت، باید نخست سخت ترین کار را انجام دهیم. نباید با برنامه مدیریت زمان مثل یک اسباب بازی رفتار کرد یعنی به طور مداوم آن را تغییر داد و دایم بالا و پایینش کرد. و گر نه خود برنامه تبدیل به یک هدف شده و ما را درگیر و گرفتار جزئیات دست و پاگیر بی اهمیت می کند و وقت مان را بیش از پیش به هدر می دهد.

برخی جغد هستند و شب هنگام بهتر کار می کنند؛ برخی بلبل هستند و بامدادان بهترین کارکرد را دارند. کارهای مهم و دشوارمان را باید زمانی انجام دهیم که از بالاترین اندازه انرژی و اوج کارکرد و دقت برخوردار هستیم. کارهای دیگر مانند تماشای تلویزیون، مطالعه روزنامه، گوش سپردن به موسیقی و مانند آن را می توان در دیگر ساعات روز پی گیری کرد.

مدیریت موثر زمان به این معنی نیست که برای هر ثانیه از روزمان برنامه داشته باشیم، بلکه به این معناست که بیشتر وقت خودمان را برای رسیدن به اهداف مان صرف کنیم. بر مهارت مدیرت زمان باید به گونه روزانه نظارت کنیم تا دوباره دچار برگشت مشکل نشویم.

از مجموعه ای از مهارت های زندگی که تاکنون گفته شده می بایست در مدیریت زمان بهره گرفت. مهارت هایی همچون مهار خشم، کنترل استرس، اضطراب و افسردگی، بردباری در برابر شکست، پاسداشت اعتماد به خویشتن (عزت نفس)، خودآگاهی و خودپذیری، مثبت اندیشی، ابراز وجود و جرأت مندی، مهارت نه گفتن به درخواست های غیرمنطقی دیگران، اندیشیدن نوآفرینانه و نقادانه (تفکر خلاق)، هدف گذاری واقع بینانه، تصمیم گیری و حل مسئله، و ... از جمله این مهارت ها هستند.

با مدیریت زمان می توان به پیشرفت های زیر دست یافت:

1-افزایش انرژی، انگیزه و بهره وری

2-چیرگی و کنترل بیشتر بر زندگی

3-جرئت و قاطعیت بیشتر

4-پیشگیری کردن به جای واکنش (عکس العمل) نشان دادن

5-مشکلات کاری را به خانه نبردن

6-رهایی از اهمال کاری و کمال گرایی

7-لذت بردن از وقت کافی داشتن

سخن واپسین این که وقت طلاست و هر لحظه که می گذرد، بازگشت ندارد؛ بکوشیم از دقیقه های عمرمان به گونه ای سود جوییم که بعدها برای مان پشیمانی به بار نیاورد.

  

 

 

  

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

مهارت رویارویی با اهمال کاری و طفره روی (آشنایی با مهارتهای زندگی-بخش بیست و پنجم)/ستون "ایران نو" ر

 

آشنایی با مهارت های زندگی

 

رویارویی با اهمال کاری و طفره روی

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

چه بسا شنیده ایم که کسی همواره کارها را به شنبه وعده داده یا در دقیقه نود انجام داده است؛ اهمال کاری، به تعویق انداختن کارها و طفره رفتن از انجام بهنگام آن هاست. خرد فرد اهمال کار چنین فرمان می دهد که کار انجام شود، اما فرد با این حال انجام کار را به عقب می اندازد. اهمال کاری می تواند برآمده از پرورش و سبک خانوادگی باشد. گاه اهمال کاری سبکی رفتاری برای پاسداری از خویشتن در برابر حالت های هیجانی ناخوشایند است، به ویژه هنگامی که احتمال شکست در کار وجود دارد.

سه دلیل عمده برای اهمال کاری و طفره روی بیان می شود:

1-اضطراب از دست رفتن حس ارزشمندی

پرهیز از انجام کارهایی که با احتمال شکست و از دست رفتن حس ارزشمندی همراه است، در کوتاه مدت اضطراب و ترس آدمی را کاهش می دهد، اما در درازمدت پیامدی به جز ادامه مشکلات نخواهد داشت.

2-کم طاقتی

حال و حوصله و بردباری و توانایی انجام کارهای یکنواخت، خسته کننده، دشوار و ناخوشایند را نداریم، پس آسان و شتابان دست از کار می کشیم. در واقع رنج کنونی را برای گنج آتی نمی توانیم تحمل کنیم.

3-سرپیچی

گاه با عقب انداختن کارها خشم خودمان را ابراز می کنیم؛ با این کار می خواهیم از کسی که پیاپی به ما دستور می دهد، انتقام بگیریم یا نشان دهیم که شایسته این گونه برخورد نیستیم. این نگرش تلافی کردن اغلب به نتایج ناگواری می انجامد.

ممکن است در برخی موارد اهمال کاری و طفره روی، هر سه عامل نقش داشته باشد.

به تعویق انداختن کارها می تواند به شکل های زیر خودشان را نشان دهند:

1-فکر کردن درباره مشکل، بدون این که دست به هیچ کاری بزنیم.

2-تا دقیقه نود کار را به تاخیر می اندازیم، چون زیر فشار بهتر کار می کنیم. هر چند کار دقیقه نودی، جز این که طاقت فرسا و پرفشار است، فرصت وارسی را برای آدمی فراهم نمی کند و کار نصفه نیمه و سمبل می شود.

3-هنگامی که می گوییم « فردا انجامش می دهم »، کوشش می کنیم خودمان را متقاعد کنیم که واقعا فردا کار را انجام می دهیم یا این که می خواهیم چیرگی خودمان را نشان دهیم. در واقع، فردا پیش چشم و ذهن فرد اهمال کار، نه روز بعد، که زمانی نامعلوم در آینده است.

4-گونه دیگری از طرز تفکر « فردا انجامش می دهم » این است که انجام کار را به حل مشکل کنونی وابسته می کنیم.

5-کارهای بی اهمیت قبلی ناگهان در اولویت قرار می گیرند تا کار دشوار انجام نشود.

6-نخست کارهای لذت بخش را انجام می دهیم تا بتوانیم برای انجام کارهای دشوار روحیه لازم را پیدا کنیم اما پس از آغاز کار لذت بخش نمی توانیم دست از آ« برداریم و کار دشوار را به عقب می اندازیم.

7-همواره گوش به زنگ هستیم تا دلیلی موجه برای آغاز نکردن کار یا دست کشیدن از کار پیدا کنیم.

8-پدید آوردن این اندیشه گول زننده که نخست باید مقدمات انجام کار را فراهم کنیم؛ پس از انجام مقدمات، خسته می شویم و کار را آغاز نمی کنیم.

9-نخست با زدن برچسب هایی همچون « تنبل، ناامید، کند » به خودمان، از سرزنش و نکوهش دیگران پیش گیری می کنیم و بعد خودمان را به شیوه ای توجیه می کنیم. در حالی که برای نمونه، مشکل واقعی مان ترس از شکست است.

10-گاهی آن اندازه منتظر می مانیم تا انگیزه لازم برای کار را به دست بیاوریم تا بتوانیم کار را با شتاب بیشتری انجام دهیم.

انواع اهمال کاری دیرپا عبارتند از:

1-اهمال کاری از گونه بی نقص گرایی

تمایل به آغاز یا پایان بخشیدن به کار را نداریم، چون چنین می اندیشیم که به معیارهای کمال گرایانه و بلندپروازانه ی خودمان دست پیدا نمی کنیم. بنابراین برای توجیه کارکرد سست و اندک خودمان به دلیل تراشی رو می آوریم. این اهمال کاری و طفره روی های کمال گرایانه در آدمیان دچار وسواس کمال گرایی (پرفکشنیزم) و نیز اختلال شخصیت منضبط – قانون مدار (وسواسی – جبری) فراوان دیده می شود.

2- اهمال کاری از گونه خیال بافی

گرایش داریم که واقعیت را مبهم نشان دهیم. آرمان ها و اندیشه های بزرگی داریم که هرگز گام به دنیای واقعیت نمی گذارند، پس به خیال پردازی رو می آوریم.این حالت در بسیاری از شخصیت ها، به ویژه آدمیان دچار اختلال شخصیت درخودمانده - تنهایی گزین (اسکیزوئید) فراوان دیده می شود.

3-اهمال کاری از گونه نگرانی

می ترسیم کارمان نادرست از آب در بیاید و درمانده شویم. بنابراین از خطرپذیری و دگرگونی پرهیز می کنیم چون برای تصمیم گیری اعتماد به خویشتن (نفس) لازم را نداریم. این حالت در آدمیان دچار اختلال وسواس یا اختلال شخصیت های کلاستر سی و دی، پرهیزگرا – مردم گریز (اوویدنت)، وابسته – منفعل (دیپندنت)، منضبط – قانون مدار (وسواسی – جبری) و افسرده – منتقد (دپرسیو)، فراوان رخ می دهد.

4-اهمال کاری از گونه بحران سازی

برای این که خودی نشان دهیم تا دقیقه نود دست به کار نمی شویم، چون می خواهیم به دیگران ثابت کنیم که با وجود فرصت اندک باز هم کار خود را انجام داده ایم. در این حالت ممکن است توجیه مان این باشد که نخست باید انگیزه لازم را پیدا کنیم. زندگی با این شیوه باعث افزایش استرس می شود. این حالت در آدمیان دچار اختلال بیش کنشی – بی تمرکزی بیش از دیگران دیده می شود.

5-اهمال کاری از گونه گستاخانه

با دیگران پرخاشگرانه و ستیزه جویانه برخورد می کنیم چون گمان می کنیم که آن ها می خواهند ما را کنترل کنند. گاه پرخاشگری منفعلانه است، پاسخ مثبت می دهیم اما منفی کاری می کنیم، چون می خواهیم ناسرراست (غیرمستقیم) انتقام بگیریم. در واقع جرات ابراز صادقانه احساسات مان را نداریم. این حالات به ترتیب در آدمیان دارای صفات یا اختلالات شخصیتی کلاستر بی و پرخاشگر منفعل (پسیو – اگرسیو) فراوان رخ می دهد.

6-اهمال کاری از گونه پرکاری

همیشه برای خودمان کار دوچندان و ده چندان درست می کنیم اما انبوه کارهای تلنبار شده خودمان را پیش چشم و ذهن مان نمی نشانیم. در حالی که باید کار را به دیگران واگذار کنیم، جرات « نه گفتن » را نداریم. چنین حالتی در آدمیان دارای سرشت هایپرتایمیک (با یا بدون اختلال خلق دوقطبی گونه چهار) و نیز دچار اختلالات شخصیتی کلاستر بی – به ویژه خودشیفته (نارسی سیستیک)، مرزی آشوبناک (بوردرلاین) و نمایشی (هیستریونیک) – فراوان دیده می شود.

7-اهمال کاری از گونه پوچ انگاری

پوچ دیدن دنیا و هر چه در آن هست، حالتی ست که در آدمیان دچار اختلال افسردگی ژرف و سترگ(ماژور)، افسرده خویی (دیس تایمی) و اختلال شخصیت افسرده – منتقد (دپرسیو) فراوان دیده می شود. نگرشی که به اهمال کاری و طفره روی های پوچ انگارانه می انجامد.

 

برای رویارویی با اهمال کاری، باید نخست مشکل هیجانی که به کناره جویی و پرهیز – به عنوان یک رفتار ایمنی بخش - می انجامد، را درک کنیم و با روبه رو شدن با آن چه از آن پرهیز می کنیم، احساس بهتری به دست آوریم. این مرحله دشواری ست که برای آغاز کار باید پشت سر گذاشته شود. برنامه ریزی بهترین راه حل برای چیرگی بر اهمال کاری است. اما گاهی برنامه ریزی بیش از اندازه، آن مشکل هیجانی بنیادین را افزون می سازد. حل مشکلات کاربردی پیش از پرداختن به مشکلات هیجانی اگر چه انگیزه مراجعان را برای حل مشکلات هیجانی شان از بین می برد، اما با این حال آن ها با وجود آن که هنوز آشفته اند، احساس راحتی بیشتری می کنند. در پیدایش آشفتگی های هیجانی و رفتاری ناکارآمد، بیشتر از خود رخدادها، طرز اندیشیدن و باورهای ما نقش دارند. تحمل کردن ایستار (موقعیت) ناخوشایند به جای پرهیز از آن در راستای حل و فصل اندیشه های آشفته ساز و احساسات ناشی از آن مهم و سرنوشت ساز است. تکنیک تصویرسازی ذهنی می تواند در این باره به کار گرفته شود و راه گشای دگرگونی های سازنده باشد. اصلاح شناختی اندیشه ها و احساسات ناکارآمد و آسیب رسان پیش از انجام مشکل گشایی عملی بسیار مهم است. در جریان جلسات مهارت آموزی گاهی مشکل اهمال کاری باز می گردد و کارها دوباره به تعویق می افتد. برای چاره کردن این عود مشکل، باید از تکنیک پاداش و تنبیه سود جست.  

 

 

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی