آیینه تمام نمای شخصیت و خلقیات ما ایرانیان (آسیب شناسی رانندگی ما ایرانیان)/ویژه نامه روزنامه شرق

 

آسیب شناسی رانندگی ما ایرانیان

 

آیینه تمام نمای شخصیت و خلقیات ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

یکی از برجسته ترین و چشم نوازترین ویژگی های ما ایرانیان که همان نخست پیش چشم و ذهن فرنگیان تازه سفر کرده به ایران می نشیند، فرهنگ و آهنگ نابهنجار رانندگی ما ایرانیان است. آن چنان که سرمربی کروات پیشین تیم ملی فوتبال، رانندگی ایرانیان را همانند پیشی جویی در مسابقه فرمول یک برشمرده بود که پیش نیاز زنده ماندن در آن، انجام نیایش های ویژه است !

سخنی به گزاف بر زبان نرانده ایم اگر بگوییم که هم اکنون عصبیت، تنش و فشار روانی در رانندگی ما ایرانیان به فراز خود رسیده است. نرخ درگیری گفتاری و پیکری رانندگان از پشت فرمان تا گریبان، گواه این ادعاست.

چیستی و چگونگی و آیین و آداب رانندگی به باور من، آیینه تمام نمای خلقیات و شخصیت آدمیان است. پیروی یا سرپیچی کردن از قوانین رانندگی از جمله ایستادن یا گذر از چراغ قرمز، شتاب داشتن و پیشی گرفتن بی جا و بجا، بردباری و سکوت یا پرخاشگری گفتاری و گلاویز شدن پیکری و دیگر الگوهای رفتاری، نشان و نمودار وضعیت روانی رانندگان از نقطه نظر شخصیت، خلق، اضطراب، مهار تکانه و ... هستند.

سفر به سرزمین های شرق آسیا و تماشای فرهنگ و آهنگ رانندگی در پایتخت هایی همچون توکیو، پکن، سنگاپور، بانکوک و ... و حتا همین امارات متحده عربی خودمان، تفاوت ژرف و گسترده رانندگی همراه با بردباری و شکیبایی آن مردمان با ما ایرانیان را هویدا نشان می دهد؛ تا چه رسد به کلان شهرهای کشورهای پیشرفته گیتی.

امروزه بیش از هر هنگام دیگر، چیرگی و چگالی شخصیت های مرزی – آشوبناک (بوردرلاین)، جامعه ستیز (آنتی سوشیال) و خودشیفته (نارسی سیستیک) و همچنین پیوستار خلق دوقطبی (بای پولار)، وسواس ها، هراس ها و اضطراب های فراگیر منجر به اختلالات کنترل تکانشگری را می توان در چالش ها، کشمکش ها، درگیری ها و گلاویز شدن های گفتاری و پیکری – از پشت فرمان تا گلو و گریبان – هویدا دید.

گویی خیابان های کلان شهرهای ما و به ویژه تهران و تبریز، آوردگاه گلادیاتورهای خشمگین لبریز از کینه و دشمنی شده است که گمان دارند همه ناکامی ها و سرخوردگی های امروز و دیروز و ناامیدی ها و بی انگیزگی های فردای شان را باید در آن خالی و تلافی کنند.

آوردگاهی که بسیار بیش از آن که راهی برای زندگی باشد، میدانگاهی برای درگیری است. به واقع این که چرا بردباری و متانت جای خود را به برانگیختگی و پرخاشگری داده است، نیازمند درنگ و اندیشه فراوان است و بجاست تا همایشی ملی از سوی وزارتخانه های بهداشت، کشور، آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامی و صدا و سیما در این باره برگزار شود.

وضعیت رانندگی در ایران به خوبی همگام و همراستا با ازدحام انبوه مراجعان در دادگاه های گوناگون قضایی و کیفری و انباشته بودن بازداشتگاه ها و زندان های سرزمین مان است. به آمار درگیری ها و حوادث رانندگی به خوبی می توان به موازات آمار بزهکاری ها و بیماری هایی همچون وابستگی (اعتیاد) به مواد مخدر و محرک نگریست. ریشه و سرچشمه همه این تراژدی ها، به شیوه بیمارگونه پرورش و آموزش کودکان و نوجوانان میهن مان و رشد و گسترش فرهنگ و دانش در این سرزمین باز می گردد که فرجامی جز اختلالات شخصیتی، خلقی، اضطرابی و کنترل تکانه ندارد.

به راستی، تا کدامین هنگام وزیران و مدیران وزارتخانه آموزش و پرورش، می خواهند چشم و گوش بر ضرورت بنیان نهادن درس و کتاب «مهارت های زندگی فردی و اجتماعی» در دوره های سه گانه تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسطه بسته نگاه دارند؟ آموزه هایی همچون «پیروی از وجدان و قانون» چه سان می باید از دوران پیش دبستان تا دانشگاه، در نهاد کودکان، نوجوانان و جوانان آموزش و پرورش داده شود؟!؟

پدران و مادران، با هزاران امید و آرزو، دوازده – سیزده سال از بهترین سال های رشد و پرورش فرزندان شان را به وزارتخانه های آموزش و پرورش، بهداشت، فرهنگ و ارشاد اسلامی و صدا و سیما می سپارند، اما بهره ای آن چنان که باید و شاید از میلیاردها تومان هزینه ها و پرداخت های این سازمان ها نمی برند.

فرزند مهارت نیاموخته و رشد ناکرده شان به سن و سال رانندگی می رسد تا همه خشم ها و کینه های برآمده از ناداشته ها و ناکامی ها را در میدانگاه و آوردگاه خیابان ها جبران کند. به راستی، مسئول و مقصر درگیری ها و پرخاشگری های خیابانی مردان و زنان - از دشنام های رکیک تا گلاویز شدن های تاسف برانگیز – چه کسانی هستند؟

رانندگان مهارت نیاموخته و رشد و پرورش داده نشده یا وزیران و مدیران طرحی نو در نینداخته؟!؟

هویدا نیست که این تراژدی تا کجا و کدامین فرجام ناگوار می خواهد ادامه پیدا کند.

رسالت وزارتخانه آموزش و پرورش (که به باور من باید هر چه زودتر نام آن به «پرورش و آموزش» دگرگون شود) و سپس صدا و سیمایی که قرار بود دانشگاهی سراسری باشد، در این باره بسیار چشمگیرتر از دیگر نهادهای دولتی و حکومتی است؛ چرا که بیشتر شخصیت آدمی تا ده سالگی نقش می بندد و رشد اندکی از آن تا پانزده سالگی ادامه می یابد. از پانزده سالگی به بعد دیگر نمی توان فرزند را «تربیت» کرد، بلکه تنها می توان او را «تحمل» کرد !

این در حالی ست که بسیاری از پدران و مادران بدین گمانند که بچه تازه در پانزده – شانزده سالگی دانا می شود تا سخن بفهمد و به کار بندد !! اما «خشت اول چون نهاد بنا کج/ تا ثریا می رود دیوار کج».

هنگامی که روانپزشک و روانشناس به پدر و مادر اعلام می کنند که سن نقش گیری شخصیت و منش فرزند به پایان رسیده و هم اکنون تنها می توان با رواندرمانی درازمدت تنها و تنها اندکی دگرگونی در فرزندشان پدید آورد، آنان از نهادهایی همچون وزارت «پرورش و آموزش» گله می کنند که آنان با هزار امید و آرزو بهترین سال های پرورش و آموزش فرزندان شان را به وزیر و مدیران آن سپرده بوده اند و دلخوش بدان بوده اند که طی دوازده – سیزده سال، آنان را رشد و پرورش خواهند داد.

اکنون و در هنگامه ای که در میهن مان با «همه گیری (اپیدمی) اختلال بحران هویت» و فرجام نهایی آن «اختلال شخصیت مرزی – آشوبناک (بوردرلاین)» رو به رو هستیم، باید به بازنگری بنیادین در روند و درون مایه کارکرد وزارتخانه های آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامی، بهداشت و صدا و سیما بیندیشیم تا به سطح بالاتری از بهداشت و سلامت روحی – روانی و معنوی فردی و اجتماعی دست پیدا کنیم. تنها کافی ست در چنین ایستار ناگواری از بهداشت و سلامت روانی – اجتماعی، بدانیم که هیچ یک از وزیران نام برده شده و ریاست صدا و سیما، تاکنون معاون یا دست کم مشاور روانپزشک نداشته اند. در حالی که به ویژه وزیران آموزش و پرورش، بهداشت، فرهنگ و ارشاد اسلامی و ریاست صدا و سیما نیازمند چندین و چند مشاور روانپزشک جامعه نگر و کودک و نوجوان هستند.

رانندگی، آیینه تمام نمای شخصیت و خلقیات رانندگان است؛ چه خوش سرود که «آیینه چون عیب تو بنمود راست / خودشکن، آیینه شکستن خطاست» !

 

*روانپزشک و رواندرمانگر

لاغری آسان و شتابان (ریشه ها و سرچشمه های روانشناختی و پیکری پرخوری و چاقی)/روزنامه شرق

 

آشنایی با ریشه ها و سرچشمه های روانشناختی و پیکری پرخوری و چاقی

 

لاغری آسان و شتابان !

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

چاقی به گرد آمدن بیش از اندازه چربی در پیکر آدمی و جانوران گفته می شود. اینان آن هنگام که بیش از اندازه مصرف انرژی، کالری دریافت کنند، دچار انباشت چربی می شوند. در افراد چاق، دریافت انرژی بیش از مصرف آن است. برای زدودن چاقی باید کالری دریافتی کاهش یابد و یا کالری مصرفی افزایش پیدا کند و از کالری دریافتی افزون شود.

افزایش وزن در زنان و مردان در سال های بین 25 تا 45 سالگی شدت می یابد؛ در این سال ها مردان به طور متوسط 4 کیلوگرم و زنان 7 کیلوگرم اضافه وزن پیدا می کنند. به احتمال، بارداری در بیشتر بودن افزایش وزن زنان نقش دارد؛ چرا که هر زن در آغاز هر بارداری، دو و نیم کیلوگرم سنگین تر از بارداری پیشین است. پس از 50 سالگی، وزن مردان پایدار می ماند و حتا بین 60 تا 75 سالگی اندکی کاهش پیدا می کند. به گونه ای واژگون، زنان تا 60 سالگی به افزایش وزن ادامه داده و در آن هنگام آغاز به کاهش وزن می کنند.

عوامل ارثی جایگاه مهمی در بروز چاقی دارند. حدود 80 درصد بیماران چاق سابقه خانوادگی چاقی دارند. هر چند همانند سازی با پدر و مادر چاق و شیوه های دهانی آموخته شده برای رویارویی با اضطراب ممکن است افزون بر عوامل وراثتی، نقش داشته باشند.

به نظر می رسد که کاهش چشمگیر کنش و کوشش پیکری ( فعالیت جسمانی ) در جوامع پیش تاخته، عامل اصلی در افزایش میزان چاقی و تبدیل آن به یک مشکل بهداشت عمومی باشد. کمبود کنش و کوشش پیکری، مصرف انرژی را محدود ساخته و ممکن است همزمان در افزایش دریافت غذا نیز نقش داشته باشد.

مرکز سیری در هیپوتالاموس برشمرده می شود و کژکاری سروتونین، نوراپی نفرین و دوپامین در اختلال تنظیم خوردن از طریق هیپوتالاموس نقش دارند. نواحی ویژه ای در این جایگاه، در پاسخ به نیازهای بدن دریافت غذا را تنظیم می کنند. عوامل عصبی – شیمیایی و هورمون های دیگر از جمله هورمون های محرک تیروئیدی در سیری و اشتها مهم برشمرده شده اند. اشتها ممکن است فرد را وادار کند تا بیش از اندازه سیری غذا بخورد.

مکانیزهای تنظیم دریافت غذا به تاثیرات محیطی حساس است. هویدا شده که عوامل فرهنگی، خانوادگی و روانی همگی در پیدایش چاقی نقش دارند. برخی از افراد چاق از لحاظ هیجانی دچار اختلال هستند و چنین آموخته اند که از پرخوری به عنوان ابزاری برای فرونشاندن افسردگی و اضطراب و مدارا با مشکلات روان شناختی سود جویند.

بسیاری از بیماران چاق چنین بیان می کنند که هنگامی که از لحاظ هیجانی ناراحت هستند، بیش از اندازه طبیعی غذا می خورند. مختل شدن سیری در اینان دشواری سترگی ست. به نظر می رسد که افراد چاق در محیط خود نسبت به نشانه های غذا و خوشمزگی آن حساسیت غیرعادی دارند و در صورت دسترسی به غذا توانایی توقف خوردن را ندارند. اینان نسبت به محرک های خارجی غذا حساسند، اما نسبت به علایم داخلی معمول گرسنگی به نسبت غیرحساسند. برخی از اینان نمی توانند بین گرسنگی را از ملالت ها و ناخشنودی های دیگر جدا سازند.

از جمله اختلالات روانپزشکی که می توانند ریشه ها و سرچشمه های پرخوری و چاقی باشند، می توان به اختلالات زیر اشاره کرد:

« اختلال پرخوری ( جوع ) عصبی » با بلع ناگهانی و وسواس گونه مقادیر زیادی غذا در زمانی بسیار کوتاه مشخص می شود که معمولن فرد پس از انجام آن دچار پشیمانی و بی قراری شده و خود را محکوم می کند. احساس گناه، افسردگی و حتا بی زاری از خویشتن اغلب رخ داده و فرد را ممکن است وادار به انجام رفتارهای جبرانی همانند پاکسازی ( با استفراغ عمدی، مدرها یا مسهل ها )، روزه داری و ورزش بیش از اندازه سازد. میزان بروز این اختلال در زنان ده برابر مردان است. البته اغلب این پرخوری ( جوع ) عصبی در زنان جوانی که وزن طبیعی دارند، دیده می شود اما گاهی مبتلایان پیشینه چاقی نیز دارند. بسیاری از اینان، بلندپرواز و در همین حال، افسرده بوده و از خانواده هایی هستند که میزان افسردگی در آن ها زیاد است.خشم انباشته شده، بی ثبات بودن از لحاظ هیجانی و تکانشی بودن، احتمال اقدام به خودکشی را در اینان افزایش می دهد.

در « خوردن شبانه »، فرد پس از خوردن شام، طی نیمه شب به گونه ای گزافه آمیز غذا می خورد. این حالت دوره ای بوده و در شرایط پر استرس زندگی رخ می دهد تا این که استرس مربوطه کاهش یابد.

در « اختلال پرخوری »، پرخوری به تنهایی واکنشی در برابر استرس است؛ این اختلال دوره ای نبوده و اغلب وجود دارد و به طور مکرر رخ می دهد و همراه با رفتارهای نامتناسب جبرانی نیست. خوردن پیاپی و پشت سر هم مقدار زیادی غذا همراه با احساس نبود کنترل بر خوردن هنگام دوره پرخوریویژگی این اختلال است. فرد هنگامی مقادیر زیادی غذا می خورد که گرسنه نیست و این خوردن آسان و شتابان تا هنگامی ادامه می یابد که سیری همراه با احساس ناراحتی پدیدار شود. به دلیل احساس شرم از اندازه غذای خورده شده، ممکن است خوردن در تنهایی انجام شود و سپس به احساس بی زاری از خود، افسردگی یا احساس گناه شدید پس از پرخوری بینجامد. ناراحتی اینان در رابطه با پرخوری چشمگیر است.

در هر سه این اختلالات، فرد برای فرونشاندن استرس، اضطراب و افسردگی رو به خوردن انبوه می آورد. به عبارت دیگر، فرد در دوره ای از زندگی کودکی، نوجوانی، جوانی یا میانسالگی خود آهسته اما پیوسته می آموزد که می تواند با خوردن در برابر استرس بایستد و دست کم برای کوتاه مدت، استرس و تنش خود را فرونشاند.

چنان چه ژرف و هشیارانه بنگریم، به آسانی در می یابیم که ریشه های پرشمار پیکری و سرچشمه های گوناگونی در بروز چاقی نقش دارند. بنابراین نمی توان دوره ای دراز شیوه زندگی نادرست در پیش گرفت و سپس در مدتی کوتاه، به آسانی بر چربی های انباشته شده چیره شد.

در این هنگامه، در سرزمین در حال گذار ما – که از اجتماع ایلیاتی و عشیره ای کشاورز و دامپرور فاصله گرفته و در حال نزدیک شدن به جامعه صنعتی و دیجیتال است – بسیاری از مردمان به ویژه نوجوانان، جوانان و سالمندان از چاقی رنج می برند. از این رو، بسیاری آب و نان و آبرو و اعتبار خود را در شناساندن و به کار بستن شیوه های آسان و شتابان لاغری یافته اند و شبانه روز به شیوه های گوناگون به تبلیغات آن چنانی در رابطه با اثربخشی و کارآیی این شیوه ها می پردازند.

با نگاهی به ریشه ها و سرچشمه های گوناگون پیکری و روانشناختی چاقی، می توان دریافت که درمان چند وجهی بر بنیان درست کردن رژیم غذایی، اصلاح سبک زندگی، ورزش پیگیرانه و پایدار، رواندرمانی های شناختی – رفتاری، گاه دارو درمانی و گهگاه جراحی در راستای درمان چاقی باید به کار گرفته شوند و تنها با پشتگرمی به یک شیوه - آن هم آسان و شتابان - امکان چیرگی بر چاقی وجود نداشته و نخواهد داشت.

درمان چاقی هرگز آسان و شتابان نبوده و نیست. به طور کلی پیش آگهی برای کاهش وزن، به ویژه آنان که در دوران کودکی چاق بوده اند، خوب نیست و اگر فرد اراده و انضباطی دقیق و همیشگی برای چیرگی بر چاقی نداشته باشد، سیری پیشرونده و بازگشت پذیر دارد. به طوری که 90 درصد افراد چاق که به کاهش وزن چشمگیری دست یافته اند، سرانجام دوباره دچار افزایش وزن می شوند.

بنابراین به بیشتر شیوه های آسان و شتابان درمان چاقی، به ویژه هنگامی که تبلیغ بر آسان و شتابان انجام شدن آن تاکید و تمرکز می کند، باید به دیده تردید نگریست و در ارزیابی آن ها با پزشکان و متخصصان تغذیه مشورت نمود. به ویژه این که بسیاری از شیوه های شتابان درمان چاقی، می توانند با آسیب های جدی و گاه جبران ناپذیر پیکری همراه باشند.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

مجازات های جایگزین، مدرسه ای دیگر ( تجربه زندان ) / ویژه نامه روزنامه شرق


 

نگاهی به چیستی و چگونگی روانشناختی « تجربه زندان »

 

مجازات های جایگزین، مدرسه ای دیگر

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

بر زبان اجتماع گاه شنیده ایم که « قرض ( بدهي ) و زندان از آن مرد است »؛ این ضرب المثل کنایه بر ماجراجویی و خطر ( ریسک پذیری ) مردان در راستای پیشبرد سطح رفاه اجتماعی – اقتصادی زندگی خانوادگی شان دارد و گرنه در درازای تاریخ، هر چند بسیار اندک تر اما زنان نیز زندان را آزموده اند.

از آن جا که واژه « زندان » در هیچ یک از اجتماعات بشری واژه ای شیرین و دلنشین نبوده و بیشتر یادآور « مجرمان و جانیان » بوده است، همواره – به ویژه در کشورهای پیشرفته - گرفتاران اقتصادی ( بدهکاران، ورشکستگان و بی خانمان ها ) و به ویژه اسیران سیاسی ( مخالفان و مبارزان سیاسی – اجتماعی – اعتقادی ) از « زندانیان » مرزکشی شده و سخت گیری و محدودیت کمتری برای شان انجام می شده است.

آفریدن زندان، بی گمان به همان سال ها و سده های نخستین گام گذاشتن آدمیان و نخستینان ( پریمات ها ) بر این گوی گردان باز می گردد و متاسفانه در نبود داروهای اعصاب و روان برای شمار فراوانی از دردمندان و روان رنجوران نیز به کار برده شده است  که در کتاب های سه گانه میشل فوکو – « تاریخ جنون » ، « تولد زندان » و « پیدایش کلینیک » - بدان اشاره شده است.

این چنین، زندان با آماج ایمن ساختن اجتماع از طریق به بند کشیدن آدمیان دیگرآزار و اجتماع ستیز خطرناک برپا داشته شد تا با کیفر دادن و مجازات کردن شان، آنان را به پندار، کردار و  گفتار درست هشیار و بیدار ساخته و از خوی و سگال نخستین شان پشیمان سازد.

اما این آفرینش، همچون برخی دیگر اختراعات و اکتشافات آدمی، آسان و شتابان رو به گزاف نهاد و از دل زندان، زندانبانانی خشن و خشنود به آزار هم مسلکان پیشین پدید آمدند؛ جلاد زاده شد و شکنجه جای کیفر و مجازات نشست. کانونی که « آموزش و پرورش دوباره ( اصلاح و تربیت ) » را با افتخار بر دوش می کشید و رئیس آن هر بار باد بر غبغب، کمی آن سوتر از دوک ها و لردها می نشست و از شهرداری و سنا با گردنی برافراشته، تقاضای افزایش بودجه می کرد، ره بادیه پیمود !

این گونه است که در یک دوره تاریخی و به ویژه در کتاب ها و رمان های منتشر شده پس از پایان سده های تاریکی ( قرون وسطا )، متون و مقالات بسیار در نکوهش زندان، پیش چشم و ذهن کاوشگران و پژوهشگران تاریخ می نشیند.

در بسیاری از آثار هزاره ی دوم میلادی، گاه  پیدا و گاه پنهان، به چیستی و چگونگی زندان و زندانبانان خشن تاخته شده و کارکرد واقعی و نه ادعایی آن به زیر پرسش کشانده شده است؛ از کمدی الهی دانته با آن تصاویر خیالی دهشتناک تا رمان های بالزاک، ویکتور هوگو، آلکساندر دوما و دیگران تا آثار متاخر ماکسیم گورگی، مارک تواین، چارلز دیکنز و مانند آن، همه و همه جا به جا به « محبس و محبوس و محتسب » پرداخته اند.

« تجربه زندان » بی گمان آموزه ای دردناک و دیگرگون است؛ آدمی آزاد و رها آفریده شده، مگر این که آزادگی خودش را به وابستگی های مادی و دنیوی آلوده ساخته و بدین شیوه، از عرفان و معنویت سرشتی اش به دور افتد. زندان، نه زندانی که آزادی را به بند می کشد تا « محدودیت » دوچندان را بنیان « تربیت » دوباره سازد. اما پرسش درست همین جاست که در درازای تاریخ تا چه اندازه این « به بند کشیدن » به « بیدار شدن » انجامیده است؟!؟

پاسخ پرخاش با پرخاش نمی توان داد؛ که به افزون شدن پرخاش و کینه توزی و انتقام جویی می انجامد، به ویژه اگر جرم و جزا ( مجازات ) و گناه و مکافات با یکدیگر نسبت و تناسب منطقی و عقلانی نداشته باشند. آیا همین نبود تناسب در درازای تاریخ، محتسب را در نفرت و نکوهش انبوه آدمیان دربند و گرفتار نساخته است؟!؟ که اگر جز این بود همه کودکان، از همان سال های بی غل و غش کودکی، در کنار رویای پزشک و خلبان شدن، آرزو و اشتیاق رئیس زندان و سپرست بازداشتگاه شدن می داشتند !!

واقعیت آن است که احساس پشیمانی و آگاهی ( تنبه ) در زندانی، شتابان با احساس خشم و کینه جایگزین می شود و آدمی را همگام با اندیشه گریز از زندان، گرفتار اندیشه انتقام از قانون و اجتماع می سازد. انزوا و از دست رفتن اختیار، بی درنگ به سرخوردگی و افسردگی ( خشم فروخورده به خویشتن ) می انجامد؛ خشم فروخورده تلنبار شده و با افزایش چگالی و غلظتش، آهسته اما پیوسته به بیزاری، کینه توزی و ستیزه جویی دگرگون می شود. این چنین است که بسیاری از زندانیان، نه فقط به سبب ریشه های شخصیتی – سرشتی و منشی « جامعه ستیزانه ( انتی سوشیال ) و آشوب جویانه ( بوردرلاین ) »، که نیز در پی این دور باطل و چرخه پر مشکل « سرخوردگی، خشمگینی، کینه توزی و ستیزه جویی »، اندکی پس از آزادی از زندان، به کردار ناشایستی سترگ تر و سهمگین تر دست می یازند و دوباره با مجازاتی سنگین تر به بند کشیده می شوند. پس از مدتی، فرد افزون بر ریشه های چشمه شخصیتی بیمارش، به گونه ای آموختنی به بروز کنش و واکنش ناپسند مجرمانه شرطی شده و « هنرهای فردی » و « فوت های کوزه گری » مجرمان و جانیان پیشکسوت را در راستای پیشگیری از گرفتار شدن دوباره فرا می گیرد و به کار می بندد.

این جدا از گرفتار سوءمصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به سیگار، مواد مخدر و محرک و یا قربانی تجاوزها و آزار و اذیت های جنسی برنامه ریزی شده و نشده زندانیان زورمندتر و چپاولگرتر است که حس انتقام از اجتماع و انتقال آزار به زیردست تر از خویش را بارها و بارها در زندانی –  چه هنگام گرفتاری در زندان و چه پس از آزادی از آن –  زنده و تازه می کند تا بار روحی و درد روانی آزار و اذیت از دوش خویش بر دارد و بر گردن دیگری گذارد.

سده هاست که زندان، آن چنان که باید و شاید، به آموزش و پرورشی دوباره نینجامیده، بلکه خود مشکل و معضلی سهمگین برای همه مرزها و سرزمین ها شده است. به همین دلیل است که در سینمای اروپا و آمریکای دهه های چهل تا هشتاد میلادی، برای چهل سال، « ژانر زندان » در دل « ژانر پلیسی – کارآگاهی » و « ژانر اسارتگاه » در درون « ژانر جنگی » پدید آمد تا رویارویی چیستی و چگونگی واقعی اثر ( عوارض روانشناختی زندان ) با موثر ( زندان و زندانبان ) را آشکارا پیش چشم و گوش و ذهن و هوش همگان نشانند. انبوه این ساخته های سینمای اروپا و آمریکا و از جمله « می خواهم زنده بمانم » و « پرواز بر فراز آشیانه فاخته » کارساز شدند تا نه تنها روند زندان که نیز فرآیند درمان دیگرگون، گاه حتا واژگون شوند.

اکنون افزون بر دارودرمانی ها و رواندرمانی ها و رفتاردرمانی های شناختی و تحلیلی فردی و گروهی مرسوم، پیوستار گسترده ای از رفتاردرمانی ها و رواندرمانی های کمکی خودیاورانه همچون هنر درمانی، موسیقی درمانی، رنگ درمانی، یوگا و مدی تیشن، فیلم و کتاب درمانی، درمان با گیاهان و حیوانات خانگی، درمان با حرکات موزون، بهره گیری از ورزش های همگانی و قهرمانی، و ... از همان هفته های آغاز زندان به کار گرفته می شوند تا حس انزوا و افسردگی به حس انتقام و کینه توزی نینجامد و رفتاردرمانی و رواندرمانی در عمل، جایگزین سرزنش، نکوهش، کیفر و فروداشت ( تحقیر ) شود.

سپردن نگهداری از حیوانات خانگی بی سرپرست و بد سرپرست سرخورده، افسرده و پرخاشگر به زندانیان همدرد آن ها، آموزه ای عینی و عملی سودمند و اثرگذاری، به ویژه برای مجرمان و جانیان مقاوم به دارو درمانی و رواندرمانی بوده است. شریک  ساختن داوطلبانه و نه اجبارگونه زندانیان در انجام کارهای خیریه – همچون بازی، سرگرمی، موسیقی و تئاتر برای کودکان یتیم خانه ها –  و کنش های در راستای سازندگی و آبادانی – همانند کاشتن درختان و برپاداشتن پارک ها و شهربازی ها – در کنار بازسازی و بازآفرینی خودروهای کلاسیک و آنتیک در کارگاه های سودبخش زندان یا نقاشی و مجسمه سازی و تعمیر اشیای آنتیک، همه و همه از آموزه های کاردرمانگران و رفتاردرمانگران درمان های خودیاورانه سال ها و دهه های اخیر در زندان های ایالت های پیش تاخته آمریکا بوده است. آموزه های آشکاری که می کوشند تا تغییر رفتار و شناخت را جایگزین تجربه ناگوار زندان سازند و از محبس، مدرسه ای دیگر برای درس گرفتن و سر برافراشتن بیافرینند.       

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی

 

عشق نوستالژیک آتشین به اتول آنتیک و کلاسیک بالاخره نیک فرجام شد !



مثل خوره به جانم افتاده بود؛ امان نمی داد !

عشق نوستالژیک آتشین به ماشین های آنتیک و کلاسیک را می گویم.

از شمال تا جنوب و شرق تا غرب تهران را کاویدم؛ روزها و ساعت ها؛ شاید چهل روز، و به طور متوسط هر روز چهار ساعت.

خودروهای فراوانی دیدم، هر چند گمشده ی سی و سه ساله ام، کادیلاک 1959 بود؛ ترجیحن: الدورادو بیاریتز که یکی اش را یافتم اما صاحبش فروشنده نیست !

نزدیک بود به یک فورد موستانگ کوپه 1965 توقرمز و حتا یک فولکس واگن 1968 توسرخ رضایت دهم که خدا را شکر جور نشدند !!







چند هفته پیش، بالاخره دیگر گمشده واقعی ام - فورد موستانگ کروک ( کروک فابریک ) 1967 - و هفته پیش، آن یکی گمشده ام - بنز اس ال 350 مدل 1972 - را یافتم و هر دو را با درنگ شایسته و بایسته، بی هیچ تردیدی خریدم تا ناکامی خرید بنز اس ال 190 کروک و 300 گالوینگ و نیز کادیلاک 1959 الدورادو بیاریتز فرو گذارد؛ از قدیم گفته اند: « گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی » !!!

پروردگارا فراوان و گران تو را سپاس که این بار ناکامم نساختی...





نوروز، رنگ نو زندگی (روان شناسی زندگی روزمره): صفحه پزشکی روزنامه شرق



روان شناسی در زندگی روزمره

 

نوروز، رنگ نو زندگی

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

ما نسل دهه چهل و پنجاهی ها بچه که بودیم، هنوز بسیاری – شاید بیش از نیمی - از تلویزیون های خانه ها سیاه و سپید بودند و بسیاری – شاید کمتر از نیمی – از خانه ها اصلن تلویزیون نداشتند، اما خانه ها و خیابان های مان آب و رنگ دیگری داشتند. چه بسیار خانه هایی را به یاد می آورم که همچون کافه نادری، نیمی از دیوارشان صورتی و نیم دیگر سبز مغز پسته ای یا آبی و نیلی آسمانی بود. خودروها، جورواجور و رنگارنگ بودند؛ خیابان ها شهر فرنگی از همه رنگ بود: صورتی ( به رنگ شن های صورتی رس بیابان های میهن مان )، سبز انگوری، سبز کاهویی، آبی آسمانی، سرخ دانه اناری، قرمز گوجه ای، نارنجی پرتقالی، زرد قناری، بنفش جیغ و ...

نسل ما دهه چهل و پنجاهی ها در میان چنین رنگ هایی بزرگ شدیم؛ آن هنگام هنوز خانه ها باغ و باغچه داشتند و ما کودکانی گرفتار و اسیر جنگل آسفالت و سیمان نبودیم که آپارتمان مان حتا اندک بالکنی برای نشستن یا ایستادن و به آسمان بامداد یا شامگاه نگریستن نداشته باشد. اما این راز هنوز برای من پوشیده مانده که چه شد که رنگ هایی همچون صورتی خوش رنگ، سبز مغز پسته ای، آبی آسمانی و ... از آشیانه ها و ماشین هامان پر کشید و جای خود را به کرمی و قهوه ای و به تازگی خاکستری، مشکی نوک مدادی و سیاه زغالی داد. رنگ پوشش هامان هم که آشکار است !

ویدئو ارمغان دوست داشتنی و رویایی نسل من، هم نتوانست ما را از باغچه و درخت و گل جدا سازد؛ در ميان جنگلی کوچک از درختان جورواجور ميوه ، گل‌ها و گياهان گوناگون و حوضی آبی با ماهي‌هاي قرمز ، از رژه‌ي مورچه‌ها ، لانه ساختن ، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان ، نیرنگ بازی و پدرسوختگي كلاغ و مکر و فریبکاری گربه نكته‌ ها آموختم و خستگي ناپذيري مورچه گان و كوشش كرم‌ هاي خاكي برايم درس و سرمشق شد.

از درخت‌ها و آلاچيق‌ها با لذت بالا مي‌رفتم و از آن بالا و بلندي نيز، همچون روی زمین، با واقعيت‌هاي هستي آشنا مي‌شدم.

آري كودكي نسل من و نسل‌هاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. ما به ديدن « شويد و جعفري » خو گرفته بوديم و با آواي گرم و مخملين « هوشنگ لطيف پور » در « خپل و باغ گل‌ها » به آرامش مي‌رسيديم.

باغچه براي كودك ، گزیده ی گیتی و چكيده‌ي هستي ست كه عناصر چهارگانه ( باد ،خاك ، آب ، آتش ) را در آن مي‌آزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا مي‌گيرد؛ اما باغچه‌ ها ، همچون باغ های معلق بابل ، آهسته و آرام لابه لاي عكس‌هاي آلبوم ‌ها و گوشه ‌هاي خاطرات ذهن ها محبوس و محو شدند. « خپل و باغ گل‌ها » نیز ، همچون سریال هویت ساز فراموش ناشدنی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » در فراموشخانه گرفتار شد !!

اکنون ، باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز وجود و حضور ندارد؛ ديگر باغچه ، این چکیده ی هستی و گزیده ی گیتی ، نقشي در شكل ‌دهي به منش و شخصيت و خلق و خوي ايرانيان نسل های آینده ايفا نمي‌كند. در این راستا ، این فضای واقعی و طبیعی ، جاي خود را به فضاهای مجازی و مصنوعی همچون گیم و سگا و پلي استيشن و اينترنت و ماهواره داده است. نمي‌دانم در آينده ، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم جای خود را به چگونگی کار با فلان نرم افزار یا آشنایی با بهمان سخت افزار بدهد ، آيا تا اين اندازه لج كودكان از « سكه كاشتن پينوكيو » برای درو کردن سکه های پر شمار در خواهد آمد يا نه ؟

نوروز، این هنگامه رنگ به رنگ شدن پیرامون، فرصت خوبی برای آشتی دوباره درون با « رنگ زندگی » ست؛ سبزه انداختن، تخم مرغ رنگ کردن، سفره هفت سین چیدن و گشت و گذارهای خانوادگی در كوه، دشت، چشمه سار و كشتزار، راهکارهایی برای این آشتی با رنگ و زندگی و طبیعت هستند تا زندگي آپارتمان نشيني کنونی، مردان و زنان فردا را از رشد رواني شایسته محروم نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چارچوبي كليشه اي و ماشيني، به بند نكشد. این فرصت یگانه را از دست ندهیم.

 

 

 

 

 

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی



در اهمیت وزارت « سلامت زنان و خانواده » - دوشنبه ها، صفحه پزشکی روزنامه شرق


 

در اهمیت وزارت « سلامت زنان و خانواده »


 

 قرارگاه خانواده در جنگ خانمان سوز

 

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 


چندی ست که بالاخره سخن از پیدایش « وزارت ورزش و جوانان » در این سرزمین بر زبان رانده شده است تا به امید پروردگار بخشنده مهربان، « مدیریت شور و شادی و مهندسی نیرو و هیجان » برای جوانان – این نخستین و بنیادین ترین سرمایه هر اجتماع – دارای راهبری هویدا و کارگزاری ویژه شود. هر چند گفته می شود که توان تصمیم گیری و مداخله سازمان های کشوری که طبق روال معمول به معاونت های ریاست جمهوری سپرده می شود، بسیار برتر و بالاتر از وزارتخانه هاست، اما شاید به دلیل کمتر بودن توان نظارت و پاسخ خواهی مجلس، همچنین پیشینه شناختی – رفتاری از یک وزارتخانه در برابر یک سازمان، و شماری از علل و عوامل دیگر در چند دهه اخیر، آشکارا شاهد آن بوده ایم که سازمان هایی همچون « محیط زیست »، « زنان »، « جوانان »، « ورزش » و مانند آن چندان سرفراز و کامیاب نبوده اند. واقعیت آن است که مسئولان، مدیران و کارمندان وزارتخانه های گوناگون نیز برهمکنش ( تعامل ) تعریف شده و مشخص تری با یکدیگر دارند تا با سازمان ها و نهادهایی که هر چند رسمی اند اما جایگاه فراگیر و ژرف شناخته شده ای در اجتماع نداشته و توان رقابت با ساختار رسمی و جا افتاده ای همچون یک وزارتخانه را ندارند.

زنان نیمی از اجتماع اند که نگاهبان سلامت نیم دیگر آن نیز هستند؛ ایستار کنونی پیچیده و در هم تنیده دوران گذار از سنت به مدرنیته، زنان، مردان، کودکان و نوجوانان را در برابر گزندهای گوناگونی، آسیب پذیر ساخته است. به بیان دیگر، می توان گفت که خانواده های ایرانی زیر فشارهای فراوان برای پابرجایی، پویایی، پیشرفت و رشد می کوشند. شتاب تند و تیز دگرگونی های فن آورانه ( تکنولوژیک ) به دگردیسی فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی ژرف و سترگی انجامیده که زمینه ساز ناکامی ها و شکست های جبران پذیر ( و نه جبران ناپذیر )          بسیاری در برهمکنش خواست ها و چشمداشت ها با کاستی ها و کمداشت ها ( محرومیت ها و محدودیت ها ) بوده و خواهد بود. در این چالش و کشمکش ژرف و فراگیر فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی، هم اکنون بیش از هر هنگام تاریخی دیگری، این مرز پر گزند نیازمند برپایی وزارتخانه ای برای پاسداشت، پیشرفت و رشد « خانواده ایرانی » و ارائه راهبردها و راهکارهای عملی و واقع بینانه به روز و کارآمد برای « گذار کم گزند » این مهم ترین و بنیادین ترین نهاد اجتماعی هر جامعه از سنت به مدرنیته است.

به پشتوانه پیشرفت لحظه به لحظه و هر روزه فناوری های ارتباطی روز گیتی، سیلابی از داده های سودمند و زیان بخش در فضای مجازی سازنده ذهن و سیناپس های مغزی در تلاطم است که در عمل امکان افسار و مهار گذاشتن بدان ها و باز داشتن چشم ها، گوش ها و ذهن ها از درک و لمس آن ها ناممکن است. داده ها و آموزه های کهن و سنتی ملی سرزمین مان بیش از این نمی توانند سپری ستبر و زره ای رویین ساز در برابر شبیخون لگام گسیخته داده هایی که از طریق کانال ها و شبکه های مجازی پراکنده و گسترانده می شوند، باشند.

به گمان من، در جایگاه یک زوج و خانواده درمانگر، « خانواده ایرانی » در برابر یک یورش  سهمگین و سترگ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته است که بخشی از فرآیندهای یک « جنگ نرم » نابکارانه و توطئه آمیز تاریخی است. کافی ست به روند و درون مایه « ضدخانوادگی » سریال های متاسفانه فراگیر و پر طرفدار نخستین کانال فارسی زبان عرضه کننده این سریال ها ژرف و دقیق بنگریم تا اهمیت برپایی و بنیانگذاری هر چه شتابان تر سامانه های دفاعی نیرومند و سودمند به روز و کارآمد برای خانواده های ایرانی را در یابیم.

در این « جنگ نرم » سرنوشت ساز به ظاهر بدون دود و خون، خانواده های ایرانی بسیار بیش و پیش از آن که گرفتار « تهاجم فرهنگی » باشند، اسیر و دربند « نبود تدافع فرهنگی » بوده و هستند. بخش کوچکی از وزارتخانه های « بهداشت، درمان و آموزش پزشکی »، « ورزش و جوانان » ، « آموزش، تحقیقات و فناوری » و سازمان بهزیستی زیرمجموعه « وزارت رفاه » که به بهداشت و سلامت زنان و خانواده اختصاص یافته است، هرگز نمی توانند نیروی بازدارنده و دفاعی توانمند و کارسازی در جبهه به ظاهر بدون دود و خون این جنگ نرم باشند.

چنان چه به فیلم هایی همچون « یورش به لنینگراد »، « استالینگراد »، « دشمن پشت دروازه ها »، « زمستان اورلوگز »، « کاتین »، « شیرهای جوان » و بسیاری از نمونه های مشابه در ژانر جنگواره و جنگ ستیزانه جنگ گیتی گستر دوم به دقت بنگریم، به آسانی می توانیم به چیستی و چگونگی کاربرد فشار و شبیخون روانی، اقتصادی و اجتماعی بر زنان و خانواده پی ببریم. ناممکن بودن ازدواج برای میلیون ها زن و دختر ایرانی در درازای زندگی شان – که چندی پیش آمار 12 میلیونی اش از سوی نماینده دلسوز مجلس اعلام شد – یکی از برجسته ترین گواه ها برای اهمیت و لزوم برپایی و پشتیبانی « وزارت سلامت زنان و خانواده » است؛ رشد و افزایش شتابان و نگران کننده جدایی های عاطفی – آمیزشی و طلاق های رسمی محضری گواه نیرومند دیگری ست؛ رویگردانی جوانان از ازدواج و فرزند آوری – که به پیری یکباره اجتماع ایران در دهه های آغازین سده پانزدهم خورشیدی می انجامد – خود گواه پر رنگ دیگرم است؛ و ده ها گواه دیگر که هم اکنون نیز امکان نوشتن و انتشار آن ها در رسانه های عمومی نیست !

در اهمیت و لزوم برپا داشتن و پشتیبانی « وزارت سلامت زنان و خانوداه » سخن فراوان و گران است؛ وزارتخانه ای که نه فقط مشاوران و درمانگران زوج و خانوداه، بلکه روحانیان دلسوز ایستار معنوی اجتماع، نیز سال هاست در آرزوی نقش آفرینی آن در رهایی روانی – معنوی خانوداه های ایرانی از فشار فراوان شبیخون ضد فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بوده و هستند. آیا در آستانه دهه 1390 خورشیدی، هنوز هنگام پشتیبانی هماهنگ ساختار یافته و سامان مند خانواده های ایرانی در برابر « جنگ نرم » شبیه سازی و اجرا شده بدخواهان این مرز پر گزند فرا نرسیده است؟!؟ به گمان من، « وزارت سلامت زنان و خانواده » قرارگاه و آمادگاه همیشگی کارآمدی برای دفاع همه جانبه از نهاد بنیادین خانواده در برابر این یورش و شبیخون شبه نرم اما خانمان سوز می تواند باشد؛ یورش و شبیخونی که می کوشد تا از هر خانواده خرد و بزرگ ایرانی، یک « بمب ساعتی » و انبان آتش خشم بسازد تا تک تک خانه های کندوی کهنه مان از ریشه و سرچشمه بسوزد و ویران شود.

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی       

    

 

هنر خوب زیستن ( در اهمیت مهارت های زندگی ) - دوشنبه ها، صفحه پزشکی روزنامه شرق

 

در اهمیت مهارت های زندگی

 

هنر خوب زیستن

 

دکتر بهنام اوحدی*

www.iranbod.com

 

 

چند دهه ای ست که دوره پیش دبستانی به سامانه آموزشی این سرزمین افزوده شده؛ دوره ای که در سال های نخست ناضروری و تجمل مدارانه پیش چشم و ذهن توده اجتماع نشسته بود، اما نزدیک به دو دهه است که در شبکه های گوناگون صدا و سیما و روزنامه ها، هفته نامه ها و ماه نامه های رنگارنگ میهن مان بر اهمیت آن پافشاری ویژه ای انجام شده و می شود.

ساختار آموزش ابتدایی و متوسطه هر چند بعدها به سه دوره ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان دگرگون شد، اما شتابان ستون فقرات دانایی و توانایی و نیاز بنیادین اجتماع برای گذار از اجتماع ایلیاتی سنتی کشاورزی و دامپروری محور به جامعه شهری صنعتی مدرن شد. با وجود دگرگونی در ساختار سامانه آموزشی ابتدایی و متوسطه، تا همین دهه هشتاد خورشیدی، کمترین دگرگونی در درون مایه دروس نظری این سامانه آموزشی انجام نشد؛ به گونه ای که دانش آموزان در دهه های شصت و هفتاد خورشیدی، همان دروس یک نسل پیش از خود – پدر و مادرشان - را از بر می کردند و می آموختند. یگانه دگرگونی، در صفحات رسمی و پیشگفتار آغازین کتاب، نام مولف و شاید گرافیک چاپ آن انجام شده بود !

تا هنگام چشمگیر شدن آسیب های روانی – اجتماعی در دهه هشتاد خورشیدی، بسیار به ندرت سخنی در لزوم آموزش « مهارت های زندگی » برای کودکان و نوجوانان بر زبان رانده شده بود که هیچ یک از مسئولان آموزش و پرورش کشور هم آن را جدی نگرفته بودند. بدبختی سترگ سرزمین دیرین مان این است که با وجود ضرب المثل های فراوان، تاکنون هرگز به « پیشگیری » در برابر « درمان » و « بازتوانی » برتری بخشیده نشده و در موارد فراوانی بر « درمان لازم بهنگام » هم چشم فرو بسته شده است !!

نزدیک به دو دهه است که با پایان جنگ ناجوانمردانه و توطئه آمیز استکبار و امپریالیزم جهانی بر علیه مردم و میهن مان، به درستی بازسازی، آبادانی، توسعه و پیشرفت در دستور کار و فراز راهبردهای ریشه ای کشور نشانده شده، اما با وجود شعارهای گوناگون فراوان، آن اهمیتی که باید به سرمایه نخست هر سرزمین، یعنی « سرمایه انسانی » داده نشده است. دو گواه من، یکی افزون شدن آمار مهاجرت نه فقط دانش آموختگان دانشگاه های رده نخست تا رده سوم و چهارم، که نیز کارگران و تکنسین های ماهر و کاربلد و دیگری، افزایش چشمگیر و رشد نگران کننده آمار آسیب های روانی – اجتماعی، همچون بحران هویت، آشفتگی و ابهام در نقش جنسیتی، افسردگی ژرف و فراگیر، سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به الکل، مواد مخدر و محرک، کژروی ( انحراف ) های جنسی، جدایی عاطفی یا آمیزشی و طلاق، و بالاخره خودکشی است.

ساختار آموزش و پرورش  در ایران، از دیرباز در همان سال های نخست وام ستاندن از فرنگستان، کار آموختن و از بر کردن دروس ریاضی، تجربی ( طبیعی ) و انسانی را برای دانش آموزان بیش از اندازه دشوار ساخت تا دل خوش سازد که یک دیپلمه ایرانی بسیار باسوادتر از یک دیپلمه اروپایی و آمریکایی است. اما هرگز بدین واقعیت فاش و آشکار تامل و تدبر لازم انجام نگرفت که روند تنش زا و درون مایه سنگین دروس هر مقطع تحصیلی، چه شمار فراوانی از دانش آموزان را از تحصیل تا دیپلم باز داشته و سرخورده و بی انگیزه – با کمترین رشد هوش هیجانی و اجتماعی - روانه بازار کار می سازد تا در پی هر ناکامی دچار افسردگی، اضطراب، تحریک پذیری و خشم افسار گسیخته شود و رو به درگیری یا کژجویی آورد.

دانش آموز هوشیار و هوشمند، به آسانی به ارزش تک تک درس و مشق ها در هر مقطع تحصیلی پی می برد و با درک و دانستن این واقعیت، انگیزه اش به تحصیل باز هم کاهش می یابد. به روز شدن هر هفته و هر ماه دانش و اندیشه از طریق روزنامه ها، مجلات، رادیو، تلویزیون، کتاب ها و به ویژه در این یک و نیم دهه، اینترنت به سادگی پیش چشم و ذهن دانش آموز نشانده می شده و می شود؛ درست در همین حال، دانش آموز با اندکی کنجکاوی و پی جویی، ریشه پرسش های به ظاهر خلاقانه آزمون های دشوار راهنمایی و دبیرستان را در حل المسائل های کهنه و زرد شده بیست – سی سال پیش مادر، پدر، دایی، عمو، خاله و عمه اش پیدا می کند و با دستیابی بدان ها به آسانی به سان هری پاتر در آسمان کلاس جولان می دهد اما در درون سرگردان و حیران است که با چنین شتاب روزافزونی در رشد و پیشرفت دانش و اندیشه و اقتصاد و فرهنگ و هنر، آیا نباید درون مایه درس و مشق و آزمون ها در طی سی – چهل سال دچار دگرگونی بنیادین و به روز شوند؟!؟

این درست آموزه خود من در دوران دبیرستان، در رویارویی با دروسی همچون جبر، مثلثات، هندسه، فیزیک، شیمی و ... بوده است که اندکی از آن را بیان کردم؛ در حالی که از سال سوم دبستان همزمان دست کم هفت – هشت هفته نامه و ماه نامه را از پیش چشم و ذهن می گذراندم و سرک کشیدن و برداشتن کتاب های کتابخانه مادر و پدر و دو پدربزرگ کار همیشگی و روزمره ام بود و آن ویدئوی پتو پیچ خاطره انگیز و فراموش ناشدنی تی سون بتاماکس دنیایی پهناور، ژرف و سترگ را پیش چشم و گوش و مغز و هوشم نشانده بود.

هم اکنون ما در دنیایی زندگی می کنیم که الگوهای زندگی در آن از بنیان دیگرگون شده است؛ « گذار بی گزند » از سنت به مدرنیته با کمترین هزینه و پاسداشت فرهنگ خودی در برابر سونامی فرهنگ و سبک زندگی بی گانه، سترگ ترین چالش و کشمکش پیش روی نظام آموزش و پرورش ماست. در این راستا، آموختن و به کار بستن درست « مهارت های زندگی » از راهبردهای نخست و بنیادین رسیدن به رشد و پیشرفت و توسعه و آبادانی است.

آموزش و پرورش تاکنون اهمیت لازم و کافی را به « هنر خوب زیستن » نداده و به صرف وادار ساختن دانش آموزان به از بر کردن دروس نظری و حل کردن آزمون های ریاضی و پایه گذاری مدارس تیزهوشان در راستای به چنگ آوردن مدال های رنگارنگ المپیادهای گوناگون بین المللی و گاه ملی و استانی بسنده کرده است. این در حالی ست که مهارت هایی همچون « شناخت هویت ملی »، « پذیرش و درک واقعیت »، « مهارت تصمیم گیری مناسب »، « مهارت ارتباط موثر »، « مهارت حل مسئله و مداخله در بحران »، « مهارت ابراز وجود و جرات مندی »، « اعتماد به نفس سالم »، « مهارت کنترل خشم و مدیریت تنش و استرس »، « مهارت درک و همدلی »، « نگرش مثبت، سازنده و پیش برنده به زندگی »، « مهارت اندیشیدن نوآفرینانه ( خلاقانه ) و انتقادی »، « مهارت نه گفتن به درخواست های نادرست دیگران »، « مهارت شناخت خویشتن ( خود آگاهی ) »، « مهارت هدف گذاری واقع بینانه و مسئولیت پذیری در زندگی »، « مهارت بخشش، گذشت و فداکاری »، « مهارت بهره گیری از معنویات » و مانند آن، بسیار سودمندتر و اثر گذارتر از دروس سنگین و شتابان فراموش شونده دوران دبیرستان و راهنمایی خواهند بود. برای نمونه، می توان سنجید که ذهن کدامین شمار از دانشجویان برگزیده ( ممتاز ) سال سوم تا پنجم پزشکی و دندانپزشکی برترین دانشگاه های کشور، به یک دهم دروس سنگینی که برای کنکور خوانده و آموخته است، دسترسی دارد. « هنر خوب زیستن » درس نخست زندگی ست که هیچ کاخ شکوه مندی بدون پی و پایه برپا و ماندگار نخواهد شد...

 

*روانپزشک و رواندرمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی