سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش سوم

 

 

اجازه سفر بنا بر پیشینه زندگی مجردی و آموزه های چند ساله زندگی مشترک - به ویژه مشاهدات علیا حضرت در سه سفر مشترک به تایلند، مالدیو و دوبی - صادر شد؛ بی دلیل نگفته اند که از آن نترس که های و هوی دارد، از آن بترس که سر به تو دارد. ما اصفانی ها هم فقط به قول خودمان زرت و پرت زیاتی می کنیم و گرنه آبی از ما گرم نمی شود !

با گروهی از دوستان و آشنایان همسفر بودیم؛ از زن و مرد مجرد تا زن و مرد متاهل. جواز سفرمان به اوکراین، خانوادگی صادر شده بود. ارسیا خان اوحدی را هم به پیوست بیخ گوش مان الصاق فرموده بودند تا جناب آسپرگر، در درویش ساختن چشمان مان یاری مان رساند !!

قرار شد تا با خط هوایی اوکراینی ایر لاین پرواز داشته باشیم، اما به جای اقامت در هتل های گران اما نه چندان راحت و مجهز کیف، مزاحم و مهمان خانم دکتر دندانپزشک متخصصی شویم که در پانسیون ساختن دانش جویان و دانش آموختگان ایرانی، کوشا بود.

هیچ گاه به اروپا نرفته بودم و نخستین سفرم به اروپا از اروپایی شرقی - که از کودکی شیفته و دلبسته سفر بدان جا بودم - آغاز شده بود. تشنه و مشتاق دیدار از کیف، پایتخت باستانی روسیه - پس از سن پترزبورگ و پیش از مسکو - بودم؛ هر چند سفر به مسکو، رویا و آرزوی دیرینه کودکی و نوجوانی ام بود که از فیلم های جیمز باند و دیگر فیلم های جاسوسی و ضد جاسوسی برخاسته بود !!!

پیش از سفر، سهم بانو، علیا مخدره، " منزل"، " ننه بهراد و بزرگمهر " را دادم. سه میلیون تومن برای خودم خرج سفر و تور و بلیط برداشتم و سه میلیون تومن برای ایشان، یک دستگاه تلویزیون ال سی دی سونی واپسین مدل ستاندم تا دم بورد تخصصی روحیه شان بالا رود و قول دیرینه ام مبنی بر جایگزینی تلویزیون پاناسونیک ۲۱ اینچ با ال سی دی یا ال ای دی سونی براویا ۴۸ اینچ وفا شود که الکریم اذا وعد وفا؛ آخه آن هنگام نمی دانستم که قرار است با دو سه ماه یارانه رایانه ای ۸۱ هزار تومنی صاحب کلیه لوازم برقی خانگی و جهاز دامادی ام بشوم !!!!

در اوکراین قرار بود که از تور جدا شویم و به تور خانم دکتر ماهین بپیوندیم. همین خانوادگی و همراه بودن با خانم دکترهای جوان متاهل و مجرد بود که هم دو میلیون تومن قرض رو دست ما - بابت ارمغان و سوغات فرنگ - گذاشت و هم ناموس پسرک ندید بدید غیاث آبادی را از دست اختر خانوم جون های بلند بالای سیمین بر و مهوش اوکراینی محفوظ  و مصون نگاه داشت !!!!!

در روزگار مجردی، در اسپهان یا هیچ هتل و رستورانی راه مان نمی دادند، یا در صورت لطف و نشان دادن کارت دانشجویی پزشکی و پوشش و سر و وضع معمولی و معقول مان، درست یه وجب اون ور تر از مبال و مستراح میزمان می دادند که رایحه شیرین و دلنشین مدفوعات مخلوط و مخصوص و ممتاز سلطانی و پپرونی حسابی از گناه دوزخ بر مجردی، متنبه مان سازد !!!!!! در سینما هم حتا اگر سالن ممتاز سینما شهر فرنگ ( قدس ) می بود، باز جای مان کنار سرباز صفرهای شهرستانی بود که پوست تخمه را با آب دهان چسبنده و لغزنده شان، روانه سر و گردن و عینک مان سازند تا به یاد داشته باشیم که پسر مجرد بودن چه جایگاهی در ذهن مسئولان متعهد و مردم نواز استان و شهر اصفهان - این پایتخت فرهنگ و هنر سرزمین های اسلامی - دارد !!!!!!!

بی خود که نمی گویم: خاک بر سرمان، با این مجردی کردن مان در اسپهان...

 

 سفر با خطوط هوایی اوکراین

 

 

 

این نوشته ادامه دارد..................

  

سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش دوم

 

 

فرصت مسافرت در معیت عیال فراهم نبود؛ آزمون بورد تخصصی ارتودونسی داشتند. آن هم در کورس پیشتازی برای به چنگ آوردن رتبه این آزمون !

رویکرد ایشان به عضویت در هیئت علمی دانشگاه بود و از آن بیشتر ور دل بنده در تهران ماندن. از هنگام ساخت فیلم « دختر لر »، طهران شهر قشنگ فرنگی ست که هر آن که بیش از سه چهار پنج سال روزگار در آن بگذراند، دیگر نمی تواند به زادگاه برگردد. تا برسد به من که از همان روزگار کودکی در بن بست مریم کامرانیه جنوبی، شیفته و دلخسته تهران شدم و از همان روزگار دستیاری عزمم را جزم کردم تا بتوانم به پشتوانه شناخته شدن در بالا و پایین و چپ و راست تهران، در تهران بمانم و به اسپهان باز نگردم. نه فقط عضویت هیئت علمی دانشگاه های دولتی، که کسب رتبه بورد تخصصی برای روانپزشک بدون رویکرد به اختلالات سایکوتیک ( روانپریشانه ) بسیار دشوار است؛ تا چه رسد که به جای از بر کردن متون و مقالات، کوشش در کار بالینی و برگزاری دوره های آموزشی داشته باشد !!

من مانده بودم و تنهایی ژرف و سترگی که در پی رخدادهای خونین ناگوار تابستان ۱۳۸۸ این مرز پر گزند، آشفته و درمانده و فسرده و فرسوده شده بودم. همسرم دست کم بیشترین ساعات شبانه روز را ( درست همچون آزمون بورد تخصصی سال ۱۳۸۶ خودم ) در کتابخانه بیمارستان مدرس سعادت آباد می گذراند و همانند من در راه رفت و برگشت به مطب و کلینیک ها و کلاس ها، شاهد و ناظر رخدادهای دلخراش و جنگ و ستیز خیابانی نبود.

خرد و داغان هر روز به مطب می رفتم و روح و روان های له و لورده تر از خودم را درمان می کردم؛ تمرکزم کاهش یافته بود و حال و نوایی برای روان درمانی نمی داشتم. افسردگی واکنشی بر افسردگی فلسفی و اگزیستانسیالیستی افزون شده بود.

همه ی ایده آل های ملی و اجتماعی سی و سه ساله ام دود شده و به هوا رفته بود؛ واقعیت طعم گه خودش را به من خاورمیانه ای جهان سومی به تمامی نشان داده بود !!!

تا پیش از سفر به اوکراین در شهریور سال فراموش ناشدنی ۱۳۸۸، در همه دوران مجردی ام، فقط دو سفر مجردی داشتم: سفر سه روزه با داریوش نیکبخت به پاسارگاد و تخت جمشید در پارس ( شیراز ) و سفر سه روزه با همان خبیث به کلاردشت. خاک بر سرمان با این مجردی کردن مان !!!!

هر بار به اسپهان ( اصفهان ) می روم، به پیاده روهای خیابان ها و کوچه ها که می نگرم، در دل زار می زنم که چرا دوران دانشجویی ام را در تهران نگذراندم و سی و یک سال تمام عمر در شهر سنت مدار و محافظه کار اصفهان بر باد دادم؟!؟

هر چند باید اذعان و اعتراف کنم که هژده سال نخست آن بد نگذشت و سازنده بود؛ و سه عشق آتشین رخ داده در سیزده سال بعدی آن - به شیرین، مرجان و همسرم - برایم سازنده، جان افزا و فراموش ناشدنی بوده است. اما به اصفهان، خشم دارم که جوانی ام را این شهر سفت و سخت بر باد داد و توانمندی های بالقوه و بالفعل را به زنجیر گرفت.

بیش از یکصد و ده مقاله در هفته نامه های استانی نوشتم و جایزه جشنواره مطبوعات را به چنگ آوردم و هیچ که هیچ. در اصفهان سنتی، تره هم کسی برای نویسنده و مترجم خرد نمی کند؛ مگر این که کتابی محلی یا شعر و نمایشنامه ای فولکلور در بیاوری یا مدح مقامات و حکومت وقت گفته باشی !!!!!

آن اندازه رخدادهای خونین و غم انگیز تابستان ۱۳۸۸ داغانم کرده بود که سفر یک هفته ای برای تجدید روحیه را برای خود - در جایگاه یک روان پزشک و رواندرمانگر - لازم دیدم؛ اما رویم نمی شد که برای سفر تنها به فرنگ - آن هم اوکراین - از علیای مخدره کسب اجازه کنم. تمام قوا را جمع، عزم را جزم، مولای متقیان را یاد کردم و ماشه زبان را با آب و رنگ اصفهانی کشیدم.

 

سفر به اوکراین

 

 

این نوشته ادامه دارد.................. 

        

سفر به مرز کمونیسم و کاپیتالیسم (سفرنامه اوکراین) - بخش نخست

 

 

تا پارسال، شهریور ۱۳۸۸، هیچ گاه به اروپا نرفته بودم. شهرستانیم دیگر !

درست در همان زمستان سرنوشت ساز ۱۳۵۷ پدر و مادر داشتند ویزا و بلیط سفر به فرانسه را از کنسولگری فرانسه در تقاطع خیابان توحید و نظر شرقی اسپهان می گرفتند، که مرزها بسته شد و من کودک کنجکاو سفر به فرنگ با دل و دماغ آویزان به خانه برگشتم.

در کودکی، از فرانسه چیز زیادی نمی دانستم؛ مگر برج ایفلی که مغازه ای در پاساژ ۲۴ اسفند ( بعدها : انقلاب ) میدان شمال سی و سه پل ( ۲۴ اسفند پیشین، انقلاب کنونی ) خود را بدان نامیده بود و پوستری بزرگ پشت دو درب راست و چپش پسبانده بود. اما از همان کودکی شیفته سفر بودم.

سه بار - در سال های۱۳۶۳،  ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ با خانواده و با آن خودروی بی ام و ۵۱۸ سبز انگوری وفادار، به ترکیه رفه بودم و اروپا را در آنکارا و استانبول و ازمیر و بسیار بیشتر، در جنوب ترکیه، کنار دریای مدیترانه، از مرسین تا کوشادسی - مرسین، آلانیه، آنتالیا، فتیه، مارماریس، بودروم، کوشادسی - آزموده بودم، اما هنوز به معنای واقعی اروپا را نیازموده بودم !!

برای من که همواره از کودکی، شیفته تاریخ دو جنگ جهانی و به ویژه جنگ جهانی دوم بوده و از نوجوانی دلبسته تاریخ دو انقلاب خونین فرانسه و شوروی ( روسیه )، نرفتن به اروپا، کاستی ژرف و شگرفی بود.

 

 

 

سفر به اوکراین

 

این نوشته ادامه دارد...................